اجرایی از «در انتظار گودو» اثر ساموئل بکت

از مجموعه یادداشت های مایکل بیلینگتون دربارۀ جریان های تئاتری قرن ۲۰ در روزنامۀ گاردین.

مایکل بیلینگتون: برای هر صحبتی در بارۀ «تئاتر ابزورد» باید ابتدا برگردیم به سال ۱۹۶۱؛ زمانی که مارتین اِسلین (Martin Esslin) کتاب جریان ساز خودش با عنوان «تئاترِ ابزورد» (The Theatre of the Absurd) را منتشر کرد.

«تئاتر ابزورد» نوشتۀ مارتین اسلینکاری که اِسلین با این کتاب انجام داد در واقع معرفی یک جریانِ تازه در تئاتر بود که توسط افرادی مانند ساموئل بکت، اوژن یونسکو، ژان ژنه و ماکس فریش نمایندگی و رهبری می شد.

اسلین در کتابش به خوبی شرح می دهد که اصولا واژۀ «ابزورد» (معناباخته) مترادف با «مسخره» یا «مضحک» (ridiculous) نیست.

اصطلاح «ابزورد» در واقع ریشه در ایده ای دارد که آلبر کامو در سال ۱۹۴۲ طرح می کند؛ اینکه در جهانی که در آن باورها و اعتقادات پیشین آدمی رنگ باخته، زندگی هم معنای خودش را از دست داده است.

اوژن یونسکو هم به شیوۀ موجز و بی رحمانۀ خودش همین مفهوم را بیان کرده و نوشته است: «اعمال انسانِ امروز بیهوده و معناباخته است،  چون ارتباطش را با ریشه های دینی، متافیزیکی و متعالی اش از دست داده است».

 ولی بحث من این است که اگرچه «ابزوردیسم» هنوز برای ما یک پدیدۀ تاریخی جذاب است، اما به نظر می رسد که شکل روزافزونی ارتباطش را با زمانۀ ما از دست داده است.

این درست است که جریان «ابزوردیسم» منجر به تولید چندین نمایشنامه شده است که نسبت به سرمنشاء خود در جایگاه بسیار والاتری قرار گرفته اند؛ نمایشنامه هایی نظیر «درانتظار گودو»، «روزهای خوش» و «آخرِ بازی» از ساموئل بکت که در ترسیم نظرگاه ما به تئاتر جایگاهی جاودان یافته اند، یا نمایشنامه هایی نظیر «آوازخوان طاس» و «صندلی ها» اثر اوژن یونسکو که هنوز هم لذتبخش و جذاب هستند. و یا مثلا می توان به نمایشنامۀ «آتش افروزان» اثر ماکس فریش (داستان یک شهروند طبقۀ متوسط است که با چشمان خود می بیند چگونه «آتش‌ افروزان» در خانه ‌اش مستقر می‌شوند و ظرف های بنزین را برای به آتش کشیدن خانه اش از پله ها بالا می آورند، بدون اینکه او جرات جلوگیری از فاجعه‌‌ای که تهدیدش می‌کند را داشته باشد) اشاره کرد که به عنوان یک هجویۀ تکان دهنده هنوز هم مطابق روز است و تازگی خود را دارد.

امروز که من دوباره پس از چند دهه کتابِ «اسلین» را ورق می زدم، به شدت از دیدن فهرست نام های نویسندگانی که «اسلین» در این کتاب با حرارت از آنها دفاع کرده است، تکان خوردم؛ نویسندگانی از «آرتور آداموف» تا «اسلاومیر مروژک» که امروزه – جز در میان متخصصان تئاتر – دیگر نامی از آنها برده نمی شود.

 ولی امروز که من پس از چند دهه دوباره کتاب اسلین را ورق می زدم، به شدت از دیدن فهرست نام های نویسندگانی که اسلین در این کتاب با حرارت از آنها دفاع کرده است، تکان خوردم؛ نویسندگانی از آرتور آداموف (Arthur Adamov) تا اسلاومیر مروژک (Slawomir Mrozek) که امروزه – جز در میان متخصصان تئاتر – دیگر نامی از آنها برده نمی شود.

«ابزوردیسم» در روزگار خود اهمیت بسیار زیادی داشته، اما شاید آنچه که ما امروزه از «درام» و تئاتر مطالبه می کنیم چیزی فراتر از یک فریاد غمناک در موقعیتِ پوچ و بیهودۀ بشری است. ما در جهانی زندگی می کنیم که با بحران های اقتصادی، ناآرامی های اجتماعی، تروریسم بین المللی و تغییرات زیست محیطی مواجه است. و اگرچه نمایشنامه نویسان آزادی کامل دارند که به وقایع به شیوه و روش دلخواه خود واکنش نشان دهند، اما از سوی دیگر تمام شواهد نشان می دهد که مخاطبان بیشتر تشنۀ دانستن و روشنگری هستند.

من برای کتاب اسلین ارزش زیادی قائل هستم، اما در عین حال می توانیم بگوییم که او نویسندگان متعددی – که به سنت های متفاوتی تعلق داشته اند – را با طنابی به اسم «ابزوردیسم» به هم بسته است.

به عنوان مثال یکی از این نویسندگان، که اسلین به عنوان برجسته ترین نمایشنامه نویس «ابزورد» از او یاد می کند، هارولد پینتر است. با اینکه پینتر نیز وامدار کسانی همچون بکت و کافکا است، اما هیچگاه زندگی را یک بازی بی معنا فرض نکرده است. پینتر درواقع همیشه از «ابزوردیسم» فاصلۀ زیادی داشته و از نمایشنامۀ «جشن تولد» به بعد، غالبا جهانی را ترسیم کرده که قابلیت تغییر دارد. یا همینطور دربارۀ ادوارد آلبی، نویسندۀ دیگری که جزو این جریان انگاشته شده، می توان گفت که او بیشتر از آنکه کابوس های خصوصیِ انسانی تنها را به تصویر کشد، راوی واقعیاتِ زندگی شهری معاصر خودش بوده است.

سوءتفاهم نشود، من خودم هم هنوز گاهی از کشف و خواندن بعضی از آثار کمتر شناخته شدۀ ابزوردیست ها لذت می برم. به عنوان مثال همین مدتی پیش با نمایشنامه ای از فریش تحتِ عنوان «Count Oederland» مواجه شدم که در آن به طرز بی رحمانه ای ارزش “نظمِ دیوانه وار و سفت و سخت” در باور آلمانی/سوییسی را به سُخره گرفته است.

ولی من فکر می کنم که ما باید ( فراتر از تعداد اندکی آثار شاخص و شناخته شده که هنوز هم اهمیت خود را حفظ کرده اند) به «ابزوردیسم» آنگونه که واقعا هست نگاه کنیم: به عنوان جریانی که نیروی پیشبرندۀ خود را از دست داده است؛ جریانی که در بیان پیچیدگی های جهانِ امروزِ ما، به سختی می تواند کمکی کند.

بیشـتر بخـوانیـد:

چرا تئاتری ها باید با کُشتی گیرهای مکزیکی سرشاخ شوند
بهرام بیضایی: آیا فردا روز بهتری است؟
تئاتر قرن بیستم؛ «سانسورِ تئاتر در بریتانیا»، گذشته و امروز
گزارشی از نشست خبری نمایش «ایوانف» در شیراز
نگاهی به میراثِ ماندگار «یان کات» و تأثیر «شکسپیر معاصر ما»
یادداشت «علی اکبر علیزاد» به یاد «حمید سمندریان»؛ قدرت نه گفتن
اعتصابِ غذای نامحدود اعضای گروه «تئاتر آزادی» تا زمان آزادی
یادداشتی از «علی رفیعی»: «ما تئاتری ها متوهم هستیم!»
پیام «داریو فو» برای «روز جهانی تئاتر» در سال 2013