یادداشتی از محمد رضایی راد، نمایشنامه نویس و کارگردان، دربارۀ وضعیت این روزهای تئاتر در ایران

 

.

محمد رضایی راد

info@rezaeerad.com

تئاتر دیگر ناممکن شده است. آن چه به صحنه می­ آید تنها سایه­ ای از تئاترهایی هستند که باید می بودند، و یا از اساس به صورت سایه نوشته شده­ اند. اگر امروز تئاتری را سراغ داشته باشیم که به سایه بدل نشده باشد و همانی­ست که باید می­ بود، باید در تئاتر بودگی­ اش شک کرد. زیرا دستگاه تئاتر ما که باید آن را به یک «کلینیک» تشبیه کرد (کلینیکی که در آن تئاتر آسیب­ شناسی و ویروس­ زدایی می­ شود) اساساً امکانِ «تئاتر بودن» را از تئاتر می­گیرد. پس آن چه بر صحنه می­ رود یا سایۀ خودشانند و یا تئاتر بودن­ شان مورد تردید است. به هر حال این هر دو به ما نشان می­دهد که تئاتر دیگر امکان­ پذیر نیست، یا اگر بخواهیم کمی خوش­بین باشیم باید بگوییم در این شکل رسمی دیگر امکان پذیر نیست، زیرا چیزی سرشتی از آن رخت بربسته است و آن مفهوم «بحران» است.

به نمایش­ هایِ بر صحنه بنگریم! آیا چیزی از «بحران» در آن­ها می­ یابیم؟ آیا این تئاترِ روزگار ماست؟ «بحران» در این تئاترها به سایۀ بحران و یا اشاره به بحران تقلیل پیدا کرده است.

به نمایش­ هایِ بر صحنه بنگریم! آیا چیزی از «بحران» در آن­ها می­ یابیم؟ آیا این تئاترِ روزگار ماست؟ «بحران» در این تئاترها به سایۀ بحران و یا اشاره به بحران تقلیل پیدا کرده است.

اشتباه نکنید! مقصودم ارزش­ داوری دربارۀ اجراهای موجود نیست، و هرگز قصد ندارم تلاش همکارانم را تخفیف دهم. بلکه می­ کوشم فقدان مفهومِ «بحران» و به­ سایه­ بدل­ شدنِ این نمایش­ ها و پس امکان­ ناپذیربودنِ تئاتر را آشکار کنم. آیا اتفاقی که این روزها برای «خشکسالی و دروغ» یعقوبی و «ایوانف» کوهستانی رخ داد و سال گذشته برای «هداگابلر» رهبانی و «متولد ۱۳۶۱» نغمه ثمینی و دشواری­ هایی که گروه­ های مستقلی همچون  پاپتی­ ها و لیو هر بار با آن رو به­ رو هستند، مؤید امکان ناپذیر بودن تئاتر نیست؟

استفاده از واژگانِ پزشکی برای این بحث هم استعاری و هم واقعی­ست. پیش از این، آرتو نیز از این شبکه واژگان، هم در معنای استعاری و هم در معنای واقعی، برای اشاره به چالشی میان «تئاتر بحرانی» و «تئاتر مطلوب» سخن گفته بود. در همین حیطه­ است که با «دکترهای تئاتر» (هم در معنای استعاری و هم در معنای واقعی­ شان) و «هنرمند افسرده» (تنها در معنای واقعی­ اش) رو به­ رو می­ شویم.

«دکترهای تئاتر»، که این روزها همۀ اتاق­ های تصمیم ­گیری را اشغال و دستگاه تئاتر را به «کلینیک» بدل کرده­ اند، مشغول درمان ویروسِ تئاتر و تبدیل آن به یک موجودِ کلینیکی و به یک تئاتر سالم و بهداشتی هستند، چیزی که اساساً باید در «تئاتر بودن» آن تردید کرد.

«دکترهای تئاتر»، که این روزها همۀ اتاق­ های تصمیم ­گیری را اشغال و دستگاه تئاتر را به «کلینیک» بدل کرده­ اند، مشغول درمان ویروسِ تئاتر و تبدیل آن به یک موجودِ کلینیکی و به یک تئاتر سالم و بهداشتی شده هستند، چیزی که اساساً باید در «تئاتر بودن» آن تردید کرد. تئاترها پس از زدودن ویروسِ «بحران» به صحنه می­­ آیند. «دکترهای تئاتر» با میکروسکوپ­ های پیشرفته در جست­وجوی ویروس، تئاترها را زیر و رو می­ کنند و این میکروسکوپ­ ها اصولاً هر چیز ناشناخته­ ای را تنها در شمایلِ ویروس شناسایی می­ کنند و پس آن را از تن تئاتر می­ زدایند.

سم­ زدایی از تن تئاتر اکنون دیگر فرایندی مدام است و حتی تئاترهای روی صحنه را، که یک­بار به تمامی سم­ زدایی شده­ اند، در بر می­گیرد. برخی دوست دارند این را به سردرگمی ربط دهند، اما این نشانگر یک اشتهای سیری­ ناپذیر برای «بهداشتی کردن» است که هیچ جا متوقف نمی­ شود. هر چه پس­ تر بنشینی، او پیش­ تر می­ آید؛ هر چه بیش­تر بپذیری، او بیش­تر دارو تجویز می­ کند، چون از نگاه او همواره ویروس­ های ناشناخته و سایه های تاریکی باقی مانده اند.

اما آن تئاتر بیمار، آن تئاتر سرطانی کجاست؟ آیا درمان شده یا به احتضار درآمده است؟ آیا هنوز می­توان از «تئاتر بحرانی» سراغ گرفت؟

ما نمایشنامه­ نویس­ ها (و احتمالاً مابقی نویسنده­ ها) برای خودمان گفتاری داریم و دوست داریم بگوییم: “ما می­ نویسیم و در کشوی میزهای مان می­ گذاریم، بالاخره یک زمانی این نمایشنامه­ ها از کشوها بیرون خواهند آمد”.

چند سال پیش، درست زمانی که افق امکان­ ناپذیربودنِ تئاتر داشت آشکار می­ شد، در کتابچه­ ای که کانون نمایشنامه­ نویسان ـ که البته من به دلایلی عضو آن نیستم ـ منتشر کرد، یادداشت کوتاهی نوشتم که چون می­ دانم مهجور مانده و در عین حال با این بحث ارتباط دارد، عین آن را در این جا می­ آورم:

نمایشنامه­ نویسی ما از نیمۀ دوم دهۀ هفتاد تا نخستین سال­ های دهۀ هشتاد یکی از دوران­ های درخشش خود را طی کرد. از ایده­ های کلی گریخت؛ کلان­ روایت­ ها را رها کرد؛ انسان نوعی و تمثیلی را به دور انداخت و به انسانِ واقعی نگریست؛ واقعیت را در پاره­ های دورریخته شده جست­ و جو کرد و دغدغه­ های انسان را در ستیز با تاریخ، اسطوره، اقتدارِ سیاسی، سنت­ های سرکوبگر و کلان­ روایت­ های انتزاعی آشکار کرد؛ عرفان­ بازی و شاهنامه­ خوانی و رئالیسم تزیین­ شده در این دوران رو به خاموشیِ خجسته نهادند. حتی تئاتر مذهبی و تئاتر جنگ نیز از این چالش مبرا نبودند و صداهای پنهان را آشکار کردند.

این رویکرد ذاتاً معارض قید و بند است و پس شگفت نبود که در این سال­ های اخیر این درخشش به محاق رفته باشد. به قیاس بنگریم بر آنچه این روزها بر صحنه می­ رود و دریابیم که هیچ نشانه­ ای از آن رویکرد جسورانه در این نمایش­ ها برجای نمانده است.

اما آن درخشش پیشین هنوز شعاع­ های نتابیدۀ بسیاری داشت. من نمی­ دانم در گنجه­ های همکارانِ نمایشنامه­ نویسم، در این سال­ ها، چه نمایشنامه هایی انباشته شده و خاک می­ خورد؛ نمی­ دانم آیا اگر این گنجه­ ها روزی گشوده شود، آن شعاع­ های نتابیده باز پرتوافشانی از سر خواهد گرفت یا نه؟ نمی­ دانم آیا این نمایشنامه­ هایی که ما در این سال­ ها نوشتیم و در گنجه بر هم نهادیم، آیا آن روز که آشکار شوند هنوز تازه و پاسخگو هستند یا نه؟ اما این را می­ دانم که ما هیچ چاره­ ای نداریم جز آن که با نگاهی دیده­ ور و پیش­بین بنویسیم؛ تو گویی با قلمی نامریی که بعدها مریی شود.

آن درخششِ پیشین، انسان جزیی را دریافت و دغدغه­ هایش را آشکار کرد، اما هنوز یک گام دیگر در پیش داشت و آن تا به­ انتها رفتن بود؛ تا انتهای مغاک، تا عمق هاویه، تا رسیدن به همان حیطۀ تئاتر طاعونیِ آرتویی، تا خشونتِ رهایی­ بخش ژنه­ ای، تئاتری که خواندنش و دیدنش آدمی را به وحشت بیندازد و ناآرام کند، تئاتری که در زبان، شکل و مضمون رادیکال شده باشد و نگاه رمانتیک و بی­ دغدغه را به دور افکنده باشد و صلابتِ مهربانِ یک منجیِ بی­رحم و خونسرد را داشته باشد.

آیا ما چنین مُنجیانی در گنجه­ های خود نهفته داریم؟

راستش را بخواهید “کشوی میز″ اسطوره­ ای بیش نیست. اسطوره­ ای که نویسنده­ ها، در یک چنین جاهایی، خلقش کرده­ اند تا جبران افسردگی و ناامیدی­ شان را بکند و به آن­ها دلگرمی بدهد که به سایۀ خودشان بدل نشده­ اند و عاقبت یک روزی خوانندگان و تماشاگران شاهد آثارشان خواهند بود. اما راستش را بخواهید این گفتار توهمی بیش نیست، درست مانند اسطورۀ “استعداد کشف­ ناشده” که اتفاقاً توهم آدم­ های بی­ استعداد است.

“کشوی میز″ اسطوره­ ای بیش نیست. اسطوره­ ای که نویسنده­ ها، در یک چنین جاهایی، خلقش کرده­ اند تا جبران افسردگی و ناامیدی­ شان را بکند و به آن­ها دلگرمی بدهد که به سایۀ خودشان بدل نشده­ اند و عاقبت یک روزی خوانندگان و تماشاگران شاهد آثارشان خواهند بود.

درست­ ترین توصیف برای این کشوها، چیزی جز خود کشوها نیستند. ما می­ کوشیم از این گنجه­ ها چیزی همچون گنجینه­ ای کشف­ ناشده و استعاره­ ای برای مکانِ امنِ شاهکارهای خوانده نشده بسازیم، اما واقعیت این است که کشوی میز چیزی جز کشوی میز نیست؛ جایی برای نشستن گرد و غبار بر آثاری که معلوم نیست چیستند و انگار که اصلاً برای مردن و فراموشی نوشته شده­ اند. زیرا آنچه ما به عنوان شاهکار به آن­ها دل بسته­ ایم و در این کشوها دارند خاک می­ خورند اصلاً هیچ معلوم نیست شاهکار باشند، زیرا اثر تنها در چالش برهنه میان خود و مخاطب است که می­ توانند عیار خود را آشکار کنند و در ثانی، گیرم که این­ها آثار مهمی باشند؛ شاهکارهایی که برای آن­که به سایه بدل نشوند، در گنجه­ ها به امانت گذاشته­ ایم برای روز مبادا. اما آن روز مبادا که فرا برسد (اگر برسد)، هیچ معلوم نیست که در آن روز هم این آثار هنوز مهم باشند یا نه.

بنابراین حتی تئاتر ویروسی و بیمار هم درون گنجه­ ها و یا فایل­ های کامپیوترهای مان به سایۀ خودش بدل می­ شود. آن جا هم یک کلینیک تمام عیار است که از طریق ساز و کار دیگری، با داروی گرد و غبار، سرطان را از تن تئاترمان می­ زداید. و پس در آن جا هم تئاتر امکان­ ناپذیر است.

تئاتر سرطانی، تئاتر طاعونی، تئاتر ویروسی، تئاتر غیربهداشتی، تئاتر بیمار، تئاتر عصبی، تئاتر عصبانی و در یک کلام «تئاتر بحرانی» را (اگر هنوز وجود داشته باشد) باید بیرون از این هر دو ـ بیرونِ کشوها و بیرونِ صحنه­ ها ـ جست، تئاتری که به نظر امکان­ ناپذیر می­ آید، ولی شاید این تئاترِ امکان­ ناپذیر را اتفاقاً باید در دل همین امکان­ ناپذیریِ تئاتر جست­ و جو کرد.

منتشر شده در روزنامۀ شرق- ۱۳ بهمن ۱۳۹۰

بیشـتر بخـوانیـد:

«خشکسالی و دروغ» تا اطلاع ثانوی توقیف شد
پاپتی های جوان؛ از «سالن پرورش قارچ» تا «جشنوارۀ داخلی»
گزارشی از نشست خبری نمایش «ایوانف» در شیراز
سخنرانی «محمد رضایی راد» دربارۀ کتاب «هزار افسان کجاست؟»
سایۀ «استانیسلاوسکی» بر «تئاترِ قرنِ بیستم» همچنان پررنگ است
نگاهی به میراثِ ماندگار «یان کات» و تأثیر «شکسپیر معاصر ما»
مقاله ای از «مارتین اسلین» دربارۀ «فردریک دورنمات»؛ بخش اول
علی رفیعی: تو رفتی و غبطۀ آفرینش «گالیله»ات ماند بر دلِ ما
یادداشتی از «محمود استاد محمد»: «تو هم وقتِ مُردن زیبا شدی؟»