اجرای «رابرت لوپاژ» از «رویای شب نیمۀ تابستان» اثر «ویلیام شکسپیر»

روحیۀ ناآرام لوپاژ و روش های نامتعارف، نامنظم و پرتغییری که برای خلق نمایش هایش در پیش می گیرد، خیلی وقت ها برایش مشکل ساز شده و باعث شده دوستان نزدیک چندانی نداشته باشد.

بخش نخست: «رابرت لوپاژ»؛ ایستاده در تقاطع جسارت و خیال

جان اوماهونی. گاردین. بخش دوم: دربارۀ تمایل و آمادگی شدید لوپاژ برای «تغییر همه چیز در آخرین دقایق»، داستان های زیادی وجود دارد. ماری گیگنک (Marie Gignac) از همکاران قدیمی و یکی از نزدیک ترین دوستانِ لوپاژ، تعریف می کند: “فقط دو روز قبل از نخستین شبِ اجرایِ «هفتمین نهر از رود اوتا»، او ناگهان تصمیم گرفت کاراکتری که یک «نقاش» بود را به یک رقصندۀ «بوتو» (Buto) تبدیل کند. در نتیجه، بازیگر بیچاره فقط ۲ روز فرصت داشت تا رقصیدن به شیوۀ «بوتو» (نوعی نظام حرکتی با ریشۀ ژاپنی، که فراگیری آن نیازمندِ سال ها آموزش و تمرین است) را یاد بگیرد. من خودم بارها دیده ام که اینجور تغییرات، گریۀ آدم ها را در آورده است”.

 در گذشته، همین طبیعت بی نظمی و شیوۀ زندگی بی ثبات او، زندگی شخصی اش را نابود کرده و به روابط و دوستی او با دیگران آسیب زده است. ماری گیگنک می گوید: “افراد اندکی هستند که با او رابطۀ نزدیکی دارند. هر چند که او زندگی مهیجی را پشت سر گذاشته، اما وقتی شما دائم در حال سفر باشید، افرادی را از دست می دهید. و حالا، پس از سال های زیادی که دیگر برنمی گردند، او به خوبی تنهایی خودش را حس می کند”.

البته  لوپاژ در این سال های اخیر به وضعیت متعادل تری رسیده است که این را مدیون خواهرش لیندا ( Lynda Beaulieu) است. لیندا که از سال ۱۹۹۷ رسما دستیاری او را بر عهده گرفته، می گوید: ” انگار مهمترین هدف من در زندگی ام همیشه این بوده که به زندگی او آرامش بدهم، چون خودش وجود به شدت بی قرار و ناآرامی دارد. رابرت می گوید من به نظرش شبیه یک «هشت پا» هستم، چون در تمام جنبه های زندگی او دستی دارم”.

لوپاژ قبلا همیشه اجاره نشین بود و مرتب خانه عوض می کرد، ولی حالا لیندا برایش در جایی نزدیک به «تئاترِ لوپاژ» آپارتمانی با چشم اندازی وسیع، رو به بندرِ قدیمیِ شهری کبک، پیدا کرده است و خود لوپاژ هم با ظرافتی مینی مالیستی، فضای داخلی آن را بازسازی و طراحی کرده است.

خودش می گوید: “من هنوز حسابی سرم شلوغه و به شدت درگیر پروژه هام هستم، ولی خب، زندگی ام خیلی متمدنانه تر شده. الان خواهرم لیندا برای زندگی یک جایی را برایم فراهم کرده. در واقع الان من می تونم بگم که یک زندگی مشترک دارم، چون آنجا با دوستم کوین و سگم زندگی می کنم. هرچند که برخی اوقات برای کارهایم باید برای یک مدت نسبتا طولانی از خانه ام دور باشم، اما در کل فکر می کنم توانسته ایم که یک زندگی نرمال را سر و سامان بدهیم”.

رابرت لوپاژ در ۱۲ دسامبر ۱۹۵۷ در شهر کبک به دنیا آمده است. پدرش یک افسر سابقِِ نیروی دریایی بود که در آن زمان به عنوان رانندۀ تاکسی کار می کرد. رابرت نخستین فرزندِ طبیعی مادرش بوده و خواهرش لیندا ۱۳ ماه از او کوچکتر است.

پدر و مادر رابرت فرزندان بیشتری می خواستند، ولی پس به دنیا آمدن رابرت و لیندا تمام تلاش های بعدی مادرشان برای به دنیا آوردن کودکانی دیگر، هربار به شکل رنج آوری به سقط جنین منجر می شد و ناموفق می ماند. سرانجام خانوادۀ لوپاژ تصمیم گرفتند کودکان دیگری را به فرزندخواندگی بگیرند؛ این بود که به بخشِ انگلیسی زبان در جنوبِ شرقی کانادا نقل مکان کردند و علاوه بر فرزندان خود، سرپرستی یک دختر و یک پسر دیگر را بر عهده گرفتند که آنجا بزرگ شده بودند و به زبان انگلیسی درس می خواندند.

مدتی بعد، رابرت و خواهرش لیندا بار دیگر به شهر فرانسوی زبانِ کبک برگشتند، اما همین تجربۀ پیچیدۀ زندگی خانوادگی با چند زبان، دلیل آن است که لوپاژ خانواده اش را به لحاظِ «گسستِ زبانی» تمثیلی از خود کانادا می داند.

در این خانوادۀ نامعمولِ دو زبانه، رابرت ویژگی های خاص دیگری هم داشت. برادرش دیو (Dave) که شش سال از او بزرگتر است و الان در شهر اوتاوا استاد دانشگاه در رشتۀ عکاسی است، چنین به یاد می آورد:” رابرت کودک ضعیف الجثه و ساکتی بود. همیشه تفاوت جسمانی با دیگران، می تواند با ضربه ای اجتماعی به شما همراه شود”.

از وقتی که در سن شش سالگی به بیماری آلوپسیا (بیماری ای که در اثر آن تمام موهای بدن انسان ریزش می کند) دچار شد، نوعی حالت ملالیخولیایی در او قوت گرفت.

رابرت دربارۀ دورانِ کودکی خودش می گوید: “هرچند که دوستانی داشتم، اما تعدادشان محدود بود. چون همیشه احساس می کردم احتمالا آدم ها در گوشه ای دارند مرا مسخره می کند و به من می خندد و یا در کمین هستند که به من ضربه ای بزنند. به همین دلیل در دوران کودکی ام خیلی تنها بودم”.

در دیبرستان بود که با تئاتر آشنا شد و توانست از طریقِ آن اعتماد به نفس اش را به دست آورد و فعالیت گروهی باعث شد بتواند دوستانِ بیشتری پیدا کند. ولی در همان زمان که نوجوانی ۱۴ ساله بود، دوباره ضربۀ روانی شدیدی را تجربه کرد و این ضربه، با اولین تجربه نامعمول اش از مصرف مواد مخدر کلید خورد.

او می گوید: “یک چیزِ عجیب بود؛ ترکیبِ حشیش با تریاک. با اولین پُک، مغزم خاموش شد و به مدت یک هفته هیچ چیز نمی فهمیدم و تبدیل به سنگ شدم. واقعاً ترتیب ام را داد و تقریبا مُرده بودم. بلافاصله بعدش، دوباره عصبیت و وحشت به من هجوم آورد و دوباره گوشه گیر شدم. حتی به مدرسه رفتن هم برایم سخت شده بود. روحیه ام دوباره به شدت پارانوئید شده بود”.

پس از سه سال تحمل حملاتِ روانیِ وحشت و اضطراب، افسردگی و گوشه گیری، که طی آن ماه های متمادی مانند یک زندانی در اتاق خوابش به سر برد، سرانجام بار دیگر بازیگری در یک نمایش آخرِ ترم در مدرسه، او را نجات داد و دوباره به سمت بهبودی حرکت کرد. البته ابتدا باید او را مجبور می کردند که از خانه بیرون برود.

 باز هم خواهرش لیندا کسی بود که او را مجبور به این کار کرد. لیندا می گوید: “حس می کردم اگر سرِ این کار نرود، باقی عمرش حسرت آن را خواهد خورد و من واقعا می ترسیدم که برای همیشه از دست برود. همیشه شب اجرای آن نمایش را به یاد می آورم؛ شبی که او را به زور سوارِ تاکسی کردم، در حالی که او گریه می کرد و من در دست هایم انبوهی قرص داشتم تا او را آرام کنند. به شدت نگران و عصبی بودم و شاید خودم بیشتر از او به آن قرص ها احتیاج داشتم. هیچ گاه فراموش نمی کنم به محض اینکه اولین جمله اش را روی صحنه گفت، تماشاگرها از خنده ترکیدند؛ او روی صحنه واقعا خوب و بامزه بازی می کرد. و همان شب بود که آن دوران کابوس گونۀ او به پایان رسید”.

خود لوپاژ دربارۀ تجربۀ آن شب می گوید: “روی صحنه به شدت احساس رهایی کردم. تماشاگرها هم کارم را خیلی دوست داشتند. بعد از آن نمایشِ مدرسه ای بود که به «تئاتر» معتاد شدم و به این نتیجه رسیدم که این تنها راهی است که من را نجات می دهد”.

بخش سوم: «رابرت لوپاژ» ؛ قدم زدن در جاده ای بی پایان، به سوی رویا

مطالب مرتبط