تصویری از «تیرون گوتری» در ورودی سالن تئاتری به نام وی در آمریکا

از مجموعه یادداشت های مایکل بیلینگتون دربارۀ «کلیدواژه ها و چهره ها و جریان های تاثیرگذار تئاتر قرن بیستم» در روزنامۀ گاردین

مایکل بیلینگتون: هیچ می دانید که تأثیرگذارترین کارگردان بر تئاتر بریتانیا در عصرِ مدرن کیست؟ خُب، احتمالا شما  پیتر بروک را می شناسید و می دانید که او با ایدۀ «فضای خالی» (empty space) ادراکِ ما را از کار تئاتر دگرگون کرده است، یا احتمالا دیوید هال را می شناسید و شاید از نقش ویژۀ او در شکل دادن به «نهاد»های پایدار تئاتری هم آگاه باشید.

 اما شاید برای تان جالب باشد اگر بدانید که در عصر مدرن، گسترده ترین تاثیر را تیرون گوتری (Tyrone Guthrie, 1900-1971) در تئاتر ما به جا گذاشته است؛ کسی که نامش به طرز وحشتناکی در میان نسل جوان تر ناشناخته مانده و یا به دست فراموشی سپرده شده است. اما بسیاری بی آنکه نامی از او شنیده باشند، از میراث او استفاده می کنند.

تیرون گوتریدر واقع از زمانی که تیرون گوتری به شکل عمومی اعلام کرد که “یک ایرلندی تمام عیار” از نوعِ «انگلو-اسکات» (Anglo-Scot) است، خیلی به ندرت او را یک کارگردان بریتانیایی محسوب کرده اند و به همین نسبت هم کمتر در موردش حرف زده اند.

اما باید گفت مبارزه بی وقفۀ او برای خارج کردن تئاتر از چهارچوب سالن های قاب صحنه ای، نه تنها بر تئاتر بریتانیا که بر تئاتر جهان تاثیر گذاشته است.

گوتری در واقع از همان هنگامی که در فاصله بین سال های ۱۹۳۳ تا ۱۹۳۹ در سالنِ تئاتر «Old Vic» در لندن مشغول به کار بود، تلاش داشت تا خودش را از شیوۀ حاکم بر تئاترهای قاب صحنه ای (proscenium) رها کند.

ولی نخستین ماجراجویی بزرگ او در این راه، در سال ۱۹۴۸ اتفاق افتاد؛ هنگامی که در جشنوارۀ ادینبورگ، به جای رفتن به سالن های معمول تئاتر، اجرای نمایش «هجویه ای بر طبقه سوم» (Satire of the Three Estates) اثر سر دیوید لیندِسی (Sir David Lyndsay- نویسنده اسکاتلندیِ قرن ۱۶) را در صحن عمومی یک کلیسا برپا کرد.

 کسانی که شانس دیدن این اجرا را داشته اند، هنوز از آن به عنوان نمایشی درخشان، همچون اثری با شکوه و باقی مانده از عصر گوتیک، یاد می کنند.

 در سال ۱۹۵۲ از وی دعوت شد تا مسئولیتِ برگزاری فستیوالی از آثار شکسپیر را در استراتفورد و اونتاریو بر عهده گیرد؛ ویژگی این فستیوال این بود که محل اجرای نمایش ها نه سالن های مرسوم تئاتر، بلکه یک چادر بزرگ بود.

با هدایت گوتری چادر عظیمی برای این اجراها ساخته شد و چنان فضای فوق العاده ای برای اجرای تئاتر شکل گرفت که این فستیوال و این فضای اجرا پس از آن شکلی پایدار و مانداگار یافت.

 تیرون گوتریدر آن زمان یک برنامۀ تلویزیونی دربارۀ استراتفورد کانادا به تحسین نگاه منحصر به فرد وی پرداخت؛ به اینکه چگونه نگاه حرفه ای او موجب می شد در کانادا و هزاران مایل دورتر از شهر ساسکس، ساختارهای مشابهی برای تئاتر شکل بگیرد.

 نقش گوتری در شکل دادن به فضاهای تازه برای اجرای تئاتر، به اینجا ختم نمی شود؛ سالن های تئاتری نظیرِ «سالن تئاتر گوتری» در شهر مینیاپولیس (Guthrie theatre in Minneapolis) در آمریکا و «سالن رویال شکسپیر» در Stratford-upon-Avon نیز شکلگیری و ساختار متفاوت خود را مدیون روحیۀ جستجوگر و سازندۀ او هستند.

اما گوتری تنها یک نیرویِ سازنده و یک پیشروی ساده نبود. او همزمان و به طرزی رویایی، یک کارگردانِ هیجان انگیزِ تئاتر بود.

 اولین نمایشی که از او دیدم اجرایی از نمایشنامۀ «آنچه به نیکی پایان پذیرد، نیک است» (All’s Well That Ends Well) اثر ویلیام شکسپیر بود؛ نمایشنامه ای پر مشکل که تا کنون بیشتر کارگردانان در پی حل مشکلِ  پیوستگی و تداوم در آن بوده اند، اما گوتری، به جای تلاش برای ایجاد پیوستگی در این متن، ۳ جهانِ مجزا از هم را به ما ارائه می داد.

انتخاب گوتری برای صحنه هایی که در این نمایشنامه در «کاخ کنتس» و در «روزیون» (Roussillon) می گذشت «خلقِ یک جهان پاییزیِ چخوفی» بود. در بخش دادگاهی که در فرانسه می گذشت از «اپرِتی با حال و هوایِ آثارِ فرانتس لِر» (Franz Lehár – آهنگساز اتریشی/مجار) استفاده کرده بود و بخش ِ جنگ های فلورانسیِ نمایشنامه با یک کمدی فارس از یک بازی نظامی به تصویر کشیده می شد. و همۀ این گونه های مختلف به شکلی در هم ترکیب شده بودند که تاکنون نمونۀ آن را در کار هیچ کارگردانی و هیچ اقتباسی از این نمایشنامه ندیده ام.

«کوریولانوس» به کارگردانی «تیرون گوتری»از سوی دیگر، همیشه در مورد او گفته می شد که «گوتری در هدایت نمایش های پرجمعیت فوق العاده است، ولی آثارش از کشمکش های عواطف انسانی تهی است». ولی من با این نگرش موافق نیستم.

به یاد می آورم که در سال ۱۹۶۳، سالن تازۀ «تئاتر ناتینگهام» (Nottingham Playhouse) با اجرای خارق العادۀ او ازتراژدی «کوریولانوس» ( Coriolanus) اثر شکسپیر افتتاح شد.

 هنوز در خاطر من ثبت شده که چطور در اوج نمایش، اوفیدیوس (Aufidius) با حرکاتی ناشی از حسی همجنسگرایانه روی جسدِ قهرمان نمایش فرود می آمد. یا می توانم لحظه ای از اجرای سال ۱۹۶۷ او از نمایشنامۀ «تارتوف» در «تئاتر ملی» را مثال بزنم که هیچگاه آن را از یاد نمی برم؛

جایی که آن ثروتمند ابله و فریب خورده طوری با احساسی مذهبی به کف دست ِ تارتوف نگاه می کرد که گویی در کفِ دست او به دنبالِ ظاهر شدن زخم های مسیح مصلوب می گشت.

متأسفم که هرچند در موقعیت های مختلف و در بسیاری از سخنرانی های او حضور داشته ام، اما هیچ وقت فرصت مناسبی پیش نیامد که با خودش ملاقات کنم.

در هر حال او واقعا یکی از مهمترین چهره های الهامبخش در تئاتر بوده است؛ کسی که هرگاه با حادثه ای ناگوار رو به رو می شد تکه کلامی مشهور داشت: « فراتر از آن پرواز کن ».

این شوخی او هنوز در میان دوستانش معروف است: یک شب در هتلی در بروکلین او را (که در آمریکا به دلیل کسبِ یک دکترای افتخاری به اسم دکتر گوتری مشهور بود) نیمه شب از خواب بیدار کردند تا جان کسی که در اتاق ۲۰۴ دچار حمله قلبی شده بود را نجات دهد. پاسخ او به این درخواست چنین بوده است: «به مریض یک فنجان چای دبش بدهید و سرش را در آغوش بگیرید. صبح، حالش بهتر از همیشه خواهد بود”.

 میراثِ تلاش فراوانِ گوتری برای خلاص کردن تئاتر از ساختمانِ سالن های قاب صحنه ای، حالا نصیب تئاتر تمامِ جهان شده است و به عنوان یک کارگردان تئاتر،  امروزه از حیث جسارت و بی پروایی و ماجراجویی اش در فنِ نمایشگری-به جز چند استثناء- متاسفانه کمتر کارگردانی را می توان همپای او یافت.

مطالب مرتبط