رابرت لوپاژ

کارهای اولیۀ رابرت لوپاژ در واقع با آن جلوه های پرهزینه و شکوهِ بصری، که امروزه به عنوان ویژگی آثار او شناخته شده، ارتباط اندکی داشتند، ولی همین نمایش های اولیه زمینه ساز بروز جوهرۀ کارهای آیندۀ لوپاژ بودند.

بخش نخست: «رابرت لوپاژ»؛ ایستاده در تقاطع جسارت و خیال

بخش دوم: «رابرت لوپاژ»؛ کودکی ناآرام و بیمناک از جهانِ خارج

جان اوماهونی. گاردین. بخش سوم: نمایش های اولیۀ لوپاژ در شهر کبکِ کانادا، نمایش های کم هزینه و جمع و جوری بودند که با وسایلی که از کهنه فروشی ها و از میان لوازم مستعمل جمع آوری می شدند، معمولا در کافه هایی تنگ و تاریک ارائه می شدند.

 ولی به هرحال شیوۀ متکی بر بداهه پردازانه لوپاژ همان زمان هم به خوبی شکل گرفته بود. در واقع لوپاژ در این شیوۀ کاری خودش تحت تاثیر یکی معلم های هنرستان اش به نام مارک دورِ (Marc Doré) بود؛  مارک دورِ به نوبۀ خود بر روی آموزه های ژاک لوکوک در زمینۀ نمایش بی کلام (Mime) و نمایش های مبتنی بر حرکت مطالعه داشت و با سفری به پاریس در سال ۱۹۷۴ و شرکت دریک کارگاه آموزشی سه هفته ای زیر نظرِ استاد سویسی Alain Knapp مطالعات اش را تقویت کرده بود.

شیوۀ کارِ لوپاژ با پایانِ نامشخص، از همان کارهای اولیه اش بسط پیدا کرد. برای شروع تولید یک نمایش تنها یک ایدۀ اولیه وجود داشت و نمایش در طول فرایند تمرین، همراه با بداهه ها و ایده هایی که پیدا می شد، به تدریج رشد می کرد.

 ایدۀ نمایشی نظیرِ «حملۀ روزانه» (L’attaque quotidienne) در Û±Û¹Û·Û¹ بر اساس مجموعه ای از تیترهای خبری اضطراب آورِ روزنامه ها Ø´Ú©Ù„ گرفت Ùˆ یک سال بعد از آن در Û±Û¹Û¸Û°ØŒ تجربۀ سوار شدن به تاکسی در نیمه شب، مبنای نمایشی چون «تاکسی یکشنبه شب» (Saturday Night Taxi) را Ø´Ú©Ù„ داد.

«وینچی» اثر رابرت لوپاژبه تدریج گروهِ کوچک آنها توانست در کِبک توجه مجموعه ای از تماشاگران را به سوی خودش جذب کند و در همین زمان بود که توجه ژاک لزارد (Jacques Lessard) را به خود جلب کرد. ژاک لزارد کمپانی «Théatre Repère» را تأسیس کرده بود و مسیری کاملا متفاوت را می پیمود، اما کمپانی آنها در کارشان موفق نشده بود.

لوپاژ دربارۀ این کمپانی می گوید:

«ایده های آنها هیچوقت نتوانست تماشاگری را جذب کنند و آنها همۀ پول شان را از دست داده بودند. در حساب بانکی کمپانی آنها فقط ۵۰ دلار مانده بود و برای همین داشتند کمپانی شان را تعطیل می کردند. مسئله این بود که گروه ما هیچ وقت همین پول را هم برای روی صحنه بردن هیچکدام از نمایش هایش نداشت. بنابراین به آنها گفتیم چرا این ۵۰ دلار را به ما نمی دهید و نمی آیید با ما کار کنید؟».

 نتیجه این مذاکره در سال ۱۹۸۲ اجرای «در انتظار» (En Attendant) بود. ایدۀ اولیۀ نمایش بر اساس گفتگویی شکل گرفته بود که لوپاز به طور اتفاقی آن را در قطار شنیده بود، اما بعد به کشفِ جهانِ برزخیِ هنرمندان در زمان انتظارشان میان دوپردۀ نمایش راه گشود.

موفقیت «در انتظار» که فقط با چند پروژکتور و سه عدد چمدان اجرا شد، تأثیری عمیقی بر آیندۀ لوپاژ گذاشت. لوپاژ می گوید: «تا آن موقع مطمئن بودم که من هیچ جایگاهی در این جامعه ندارم. واقعیت این است که تا آن موقع هنوز برای خودم هیچ هدف و آرزو و نقشه ای نداشتم».

اما وقتی سیل دعوتنامه ها برای اجرای «در انتظار» در نقاط مختلفِ کانادا به سوی شان سرازیر شد، انگیزۀ Ø´Ú©Ù„ دادن به نوعی تئاتری Ú©Ù‡ بتواند در سطح کانادا جذابیت داشته باشد Ùˆ از مانع تفاوت های زبانی عبور کند، برای لوپاژ تشدید شد؛ Ùˆ همین مسئله گرایش بعدی لوپاژ به تئاتری “متکی بر تصاویر” Ùˆ به شدت “دیداری” را Ø´Ú©Ù„ داد.

نمایش بعدی او «Circulations» بود Ú©Ù‡ در سال Û±Û¹Û¸Û´ اجرا شد. «Circulations» داستان یک زن جوان کانادایی را بازگو Ù…ÛŒ کرد Ú©Ù‡ برای کشفِ تاریخچۀ عجیب Ùˆ غریبِ خانواداۀ خودش به نیویورک سفر Ù…ÛŒ کند. یک سوم از این نمایش به انگلیسی Ùˆ یک سوم دیگر آن به فرانسه بود، اما مهمترین بخش نمایش – یعنی یک سوم دیگرِ آن – از زبانِ حرکت Ùˆ تصویر تشکیل شده بود؛ شامل تصویری وهم آلود مانند یک تخدیر دست جمعی، Ú©Ù‡ ابتدا مستقیم Ùˆ از روبرو دیده Ù…ÛŒ شد Ùˆ سپس از بالا، از نقطه نظر ماه، دیده Ù…ÛŒ شد؛ گویی بازیگران بر روی زمین دراز کشیده اند Ùˆ تماشاگران از جایی بالای سر آنها، به پایین، به سوی آنها خیره شده اند.

«سه گانۀ اژدهایان» اثر رابرت لوپاژ

اما در واقع با اجرای نمایش بعدی بود که استعدادِ بصری لوپاژ شکوفا شد؛ نمایش ۶ ساعتۀ «سه گانۀ اژدهایان» که حاصل گشت و گذاری در فرهنگ چینی بود.

 لوپاژ Ù…ÛŒ گوید «به هنگام تور اجرای «Circulations» در کانادا، زمان زیادی را در محله های چینیِ کانادا سپری Ù…ÛŒ کردیم Ùˆ من تحتِ تأثیر این نگرشِ چینی فرار گرفتم Ú©Ù‡ “تو Ù…ÛŒ توانی جاده ای را Ø·ÛŒ Ú©Ù†ÛŒ Ùˆ وارد جهانی رویایی شوی“».

اینطوری بود که ایدۀ بنیادین «سه گانۀ اژدهایان» شکل گرفت. لوپاژ یک روز بازیگرانش را در اتاق تمرین شان جمع کرد تا بر اساسِ یکی از افسانه هایی که در خانواده اش شنیده بود، ایده ای را شکل دهند. این افسانه، داستان مردی بود که به قماربازانِ چینی به شدت بدهکار می شود و در نهایت مجبور می شود به جای بدهی اش، دختر حامله اش را به آنها بدهد.

 ماری برازارد (Marie Brassard)، بازیگر و همکار دیرینۀ لوپاژ، می گوید: «لوپاژ فقط همین ایدۀ اولیه را گفت. ما شش نفر بودیم و هر کدام از ما به لحاظ شخصی پس زمینه ای متفاوت با دیگران داشت. هرکدام از ما به شیوۀ خودش شروع به طرح افکار و ایده ها و موضوع های گوناگونی کرد؛ از «ماجراهای تن تن در چین» گرفته تا مفهوم «نیلوفر آبی» و فلسفۀ «تائوئیسم». با جمع شدن این چیزها در کنار همدیگر، دیگِ جوشان غریبی در اختیار داشتیم. هیچکدام از ما چین را ندیده بود، بنابراین همۀ ما دیدگاهِ خام و ساده انگارانه ای داشتیم. ولی ما تصمیم گرفتیم از همین «ندانستن»های خودمان استفاده کنیم».

در سالِ ۱۹۸۵ «سه گانۀ اژدهایان» برای نخستین بار اجرا شد. نمایش قصۀ دو زنِ کانادایی-فرانسوی را روایت می کرد که در میانِ هزارتویِ محلۀ چینی های کبک، گذشتۀ خود را جستجو می کنند. در خلالِ این روایتِ سریع و پر چرخش، تصاویری از فضاهای رختشویخانه های چینی، اتاق های کشیدنِ تریاک و اتاق های قمار و شرط بندی در کنار هم بستر این نمایش را شکل می دادند.

ایروینگ واردل (Irving Wardle) نویسنده و منتقد تئاتر در بریتانیا، هنگامی که در ۱۹۸۷ «سه گانۀ اژدهایان» در لندن اجرا شد، دربارۀ این نمایش نوشت: «وقتی پارسال این نمایش را در تورنتو دیده بودم لوپاژ را با پیتر بروکِ جوان (پیتر بروک در دوران جوانی اش) مقایسه کردم، اما حالا می بینم که او رشد کرده و می توانم او را با پیتر بروک پخته و بالغ مقایسه کنم».

حرکت بعدی لوپاژ کار بر روی دو قطعۀ نمایشی بود. در سالِ ۱۹۸۶، نمایش تک نفره ای با نامِ «وینچی» (Vinci) را روی صحنه برد؛ داستان عکاسی که پس از خودکشی دوست اش تصمیم می گیرد سفری ادیسه وار به اروپا را آغاز کند.

 «دستگاه دروغ یاب»

یک سال بعد در ۱۹۸۷، لوپاژ نمایشی با عنوانِ «دستگاه دروغ یاب» (Polygraph) را روی صحنه برد، نمایشی چند وجهی و بسیار قدرتمند، بر مبنای بازجویی ها دربارۀ یک جنایت واقعی؛ قتلِ بی رحمانۀ و توام با تجاوزِ یک بازیگر زنِ تئاتر در ۱۹۸۰ که واقعا رخ داده بود.

«دستگاه دروغ یاب» مستقیما از تجربۀ واقعی و شخصیِ لوپاژ سرچشمه گرفته بود؛ لوپاژ نخستین کسی بود که جنازۀ آن بازیگر مقتول را پیدا کرده بود و به همین دلیل از جانب پلیس نیز نخستین مظنون به قتل محسوب شده بود. در نتیجه وی را مجبور کرده بودند تا در یک آزمایش دروغ سنجی با «دستگاه دروغ یاب» شرکت کند.

 البته او هیچگاه دربارۀ نتایج این جلسه چیزی نگفت، اما در حقیقت فقط Û² سال Ùˆ Û² ماه Ùˆ Û² روز پس از قتل، وقتی Ú©Ù‡ قاتل واقعی – یک بیمار روانی با نام کریستین گاگنون (Christian Gagnon)- دستگیر شد، از او رفع سوءظن شد.

لوپاژ دربارۀ «دستگاه دروغ یاب» می گوید: «دستگاه دروغ یاب یک سوگواری بود و تلاشی بود برای رهایی از آن احساسِ سیاه و تاریکی که از آن واقعه در من بجا مانده بود».

بخش چهارم: رابرت لوپاژ؛ جز ناخودآگاهِ انسان، هیچ جادویی در میان نیست

مطالب مرتبط