اجرایی از نمایش «اتللو» اثر «ویلیام شکسپیر»

مایکل بیلینگتون، گاردین: در یک صد سالِ گذشته مبارزه ای بی امان در تئاتر علیه «توهمِ واقعی بودن» در جریان بوده است؛ مبارزه ای علیه این ایده که آنچه ما بر صحنۀ تئاتر مشاهده می کنیم، نوعی بازنماییِ عینی از واقعیتی ممکن الوقوع است.

 در طرفِ مقابل، خیلی ها علیه این ایده همدست شده اند؛ تئوری بیگانه سازیِ برشت، شکستنِ دیوارِ چهارم، پیشنهادِ تیرون گوتری برای اجرا در فضایی غیر از سالن های قاب صحنه ای، تغییر دکور و چیدمان صحنه جلوی چشم تماشاگر و تغییرات نورپردازی به صورتی عیان و آشکار، حتی عمل خیلی ساده ای مثل نوشیدن یک نوشیدنی مجاز در داخل سالنِ تئاتر هم در مقابل «توهم واقعی بودن» در تئاتر عمل می کند.

ولی با همۀ اینها، من هنوز هم هنگام تماشای تئاتر، در گروهی از تماشاگران، نشانه های ناخوشایندی از بازگشت به نوعی زودباوری کودکانه را می بینم.

به یک معنا، می توان گفت که «توهم واقعی بودن» هیچوقت کاملاً از صحنه خارج نشده است. هنگام تماشای تئاتر بخشی از وجودِ ما به خوبی آگاه است که در یک سالنِ تئاتر نشسته است؛ اما همزمان بخش دیگری از وجودِ ما خودش را به نیرویی دیگر، نیروی آنچه روی صحنه در حالِ وقوع است، تسلیم می کند.

 بنابر این همانطور که برشت در جایی نوشته، در هنگام تماشای اجرایی از «ادیپ شهریار»، گویا درون هر تماشاگر ادیپ کوچکی به تماشای هر عمل ادیپ بر صحنۀ نمایش نشسته است.

 برای یک منتقدِ حرفه ای تئاتر این واکنشِ دوگانه بسیار حادتر است؛ گاهی (اگر خوش شانس باشیم) جهانی که بر روی صحنه ساخته می شود ما را لحظاتی تسخیر می کند و درست در همان زمان، آن را ارزیابی می کنیم، یاددشت های خط خطی می نویسم و (اگر قرار باشد به شکل ضرب الاجلی برای روزنامه ای که همان شب زیر چاپ می رود، چیزی بنویسیم) ساختار نوشته مان را پی ریزی می کنیم.

من شخصا هیچ ضدیتی با ایدۀ «توهم واقعی بودن» ندارم. در واقع این «قدرتی که تمام ناباوری ها را به حال تعلیق در می آورد» گاه می تواند نتایج ِ قابل توجهی به ارمغان بیاورد.

«جودی دنچ» در اجرایی از «مکبث» اثر «ویلیام شکسپیر»خودم بارها این نیروی سحرکننده را تجربه کرده ام. یکی از تکان دهنده ترین تجربیاتم، در اجرایی در سال ۱۹۷۶ از «مکبث» بود؛

هنگامی که لیدی مکبث – با بازی جودی دنچ (Judi Dench)- دعا می کرد: “ای ارواحی که با افکار کُشنده همنشینید، بیایید … و سراپای وجودم را مملو از قساوتی هولناک کنید. خون من را غلیظ تر کنید و راه و منفذ پشیمانی را ببندید … ای شبِ تیره بیا، خود را با سیاه ترین دود دوزخ بپوشان”.

او با چوبی که در دست داشت، دایره ای ترسیم می کرد و سپس بی اختیار، گویی قدرتی شیطانی پایینِ دامنِ وی را تکان می دهد، می جهید.

در این صحنه نیروی بازیگر، خصومت حاکم بر فضا و حتی تاریکی حاکم بر شبی پاییزی در دهکده ای دور افتاده، لحظه به لحظه ما را بیشتر و بیشتر به درونِ تصویری تیره و تار و به سوی باورِ نیروی این جادوی سیاه می کشید.

حتی در این زمانۀ سلطۀ خِرَدگرایی، هنوز می بینیم که تماشاگران گاهی هنگام تماشای یک نمایش چنان تسخیر آن می شوند که بسیاری از ویژگی های رفتاری معمولِ خود را فراموش می کنند.

در چنین دنیایی است که می بینیم حتی آدمی مثل جان موتیمر (John Mortimer، مدیر مشهورِ پیشینِ کمپانی «رویال کورت») همنگام تماشای اجرای «ملکۀ زیبای لنین» به کارگردانی Martin McDonagh نمی تواند جلوی خنده اش را بگیرد.

درگیری محدودِ عاطفیِ تماشاگران با نمایش قابل فهم است و من همانطور که گفتم هیچ ایرادی در آن نمی بینم.

اما در عین حال من توجهم به نوعی «عقب افتادگیِ ذهنیِ خودآگاهانه» در برخی از تماشاگران جلب شده است؛ نوعی میلِ منحصر بفرد برای شبیه شدن به آدم های بی سواد و روستایی در رمان های قرن ۱۸؛ کسانی که وقتی به دیدنِ اجرایی از «اتللو» می رفتند، می پنداشتند که آنچه اتفاق می افتد واقعی است و باید با فریاد زدن مانع کشته شدن دزدمونا شوند!

من گاهی کنار چنین تماشاگرانی هم نشسته ام؛ کسانی که ویژگی خاص آنها این است که نسبت به جزئی ترین فراز و فرودها در طرح نمایشنامه «ای وای!» و «آآه!» و «اوووف!» راه می اندازند.

به نظرم در این مواقع اتفاقی غریبی در حالِ وقوع است. شاید این نوعی تمایل به خودنمایی از جانبِ این گروه از تماشاگران باشد؛ اقدامی متظاهرانه، درست مانند آن تماشاگرانی که وقتی به دیدنِ تئاتر می آیند، لباس های آنچنانی بر تن می کنند و به طرز غم انگیزی خواهان آنند که مورد توجه دیگران قرار بگیرند. یا شاید هم این نشانۀ چیز دیگری است؛ اینکه «توهم واقعی بودن» در تئاتر می تواند ما را تا حد یک کودکِ نابالغ و ناقص العقل پیش ببرد.

 در هر حال، این وجه از ماجرا -به نظر من- نگران کننده است. برای من تئاتر در بهترین وضعیت، زمانی شکل می گیرد که تسلیم شدن به نیروی جهانِ خیالیِ صحنه، با حفظ آگاهی عقلانی همنشین باشد، نه زمانی که همراه با پالتو و کُت و چترمان، مغزمان را در رختکنِ سالن تئاتر به امانت گذاشته باشیم.

بیشـتر بخـوانیـد:

فراز و نشیبِ «تئاتر دانشگاهی» (2) ؛ «دانشجو»ها و «عالیجناب»ها
اعلام انصراف «علی رفیعی» از اجرای «یرما» در «تالار وحدت»
یادداشتی از «علی رفیعی»: «ما تئاتری ها متوهم هستیم!»
چرا «اشیل» در آرمانشهرِ افلاطون «سانسور» خواهد ‌شد؟ - (1)
چرا «اشیل» در آرمانشهرِ افلاطون «سانسور» خواهد ‌شد؟ - (2)
چرا «اشیل» در آرمانشهرِ افلاطون «سانسور» خواهد ‌شد؟ - (3)
دیدار با «آرین موشکین»؛ زندگی در رویای «تئاتر دو سولی»
نامۀ محمد رضایی راد به رضا ثروتی؛ پایان «مصلحت» کجاست؟
یادداشتی از «امین عظیمی»؛ نگاهی به تئاتر ایران در سال 1391