رابرت لوپاژ

هرچند آثار رابرت لوپاژ امروزه بیشتر به دلیل ساختمان پیچیده و توانایی او در به کارگیری فن آوریِ پیشرفته شناخته شده اند، اما نمایش های او – مانند آثار همۀ هنرمندان بزرگ – همواره بازتابی از تجربۀ خودش در مواجهه با پیچیدگی های زندگی انسانی بوده اند.

بخش نخست: «رابرت لوپاژ»؛ ایستاده در تقاطع جسارت و خیال

بخش دوم: «رابرت لوپاژ»؛ کودکی ناآرام و بیمناک از جهانِ خارج

بخش سوم: «رابرت لوپاژ»؛ قدم زدن در جاده ای بی پایان، به سوی رویا

جان اوماهونی. گاردین. بخش چهارم: در سال ۱۹۸۸ لوپاژ چشم انداز بصری اش در «سه گانۀ اژدهایان» را با نمایش جدیدی به نام «Tectonic Plates» گسترش داد.

ماری گیگنک دربارۀ شکلگیری این می گوید: «رابرت ایده ای راجع به ناپدید شدن کشورها و موسیقی شوپن را مطرح کرد و ما بلافاصله مطالعات مان دربارۀ شوپن و ژرژ ساند را شروع کردیم و خط داستانی نمایش شروع به رشد کرد».

Tectonic Platesدر ابتدا، به نظر می رسید که قریحۀ همیشگی لوپاژ برای به هم متصل کردن ایده ها او را تنها گذاشته است و بداهه سازی ها به پنج خط داستانی کاملا مجزا و مستقل منتهی شد.

سرانجام پس از درگیری های آتشین با بازیگران و جدایی های ناگهانی برخی از اعضای گروه، این روایت ها از استخر شنای لوپاژ سر درآوردند و یک اجرای غریب تئاتری شکل گرفت.

نخستین اجرای این نمایش در سال ۱۹۹۲ در  Cottesloe انجام شد و سپس این نمایش تا کانال های ونیز و ارتفاعاتِ اسکاتلند سفر کرد.

اما فرایند ناخوشایندی که در تولید «Tectonic Plates» آغاز شد، با جدایی های تلخِ بعدی ادامه پیدا کرد و کشمکش میان بنیانگزاران گروه «Thétre Repère» سرانجام به جدایی راهِ آنها منتهی شد.

لوپاژ می گوید: «ژاک لزارد تصمیم گرفت روی آثار کلاسیک کار کند که نتیجه اش کارهایی پرهزینه و ناموفق بود. در حالیکه ما همیشه کارمان را با حداقلِ بودجه به پایان می رساندیم. و این ما بودیم که گروه را در دنیا معروف کرده بودیم».

اما در طرف مقابل، ژاک لزارد معتقد بود که لوپاژ از زمانی که به موفقیت هایی رسیده، خودش را گم کرده است. او می گوید: «لوپاژ از وقتی معروف شد، خیلی عوض شد. قبل از آن، لوپاژ خیلی اجتماعی تر از الان بود، ما واقعاً کارها را با همدیگر پیش می بردیم و به اسم و رسم و اینکه در روزنامه های اسم کدام مان نوشته می شود اهمیتی نمی دادیم. برای ما اینکه منتقدان قرار است چه چیزی دربارۀ کارمان بنویسند مهم نبود، آن موقع برای ما فقط کارمان مهم بود».

لوپاژ فشار زیادی بر ژاک لزارد آورد تا او را وادار به استعفا کند، اما کوشش اش بی ثمر ماند و سرانجام در سالِ ۱۹۸۹ خودش گروه «Thétre Repère» را ترک کرد.

در آن زمان، پس از اجرای نمایش های «سه گانه اژدهایان»، «دستگاه دروغ یاب»، «وینچی» و «Tectonic Plates» و نقدهای خوبی که در مورد آثارش نوشته شده بود، دعوت برای کارگردانی از کشور مختلف جهان به سمت لوپاژ جاری بود.

ولی جدا شدن از جمع خودمانیِ اعضایِ سابقِ گروهش، که برای او مانند اعضای خانواده اش کار می کردند، و کار کردن با بازیگران حرفه ای که به کارشان مانند یک شغل نگاه می کردند و برای خوشان حدود وظایف و توقعات حرفه ای قائل بودند، برایش بی مصیبت نبود.

طراحی صحنۀ «رویای شب نیمه تابستان»

طراحی صحنۀ «رویای شب نیمه تابستان»

 اجرای نمایش نه چندان مشهور و لجن آلودِ او از «رویای شب نیمه تابستان» از یک سو با موجی از نقدهای تند و کوبنده روبرو شد و از سوی دیگر با شکایت دسته جمعی بازیگرانش مواجه شد که ناچار شده بودند هر روز در میان گل و لای و لجن غوطه ور شوند.

سالی دکستر (Sally Dexter) یکی از بازیگران این نمایش می گوید: «اجرای این نمایش در وسط لجن و آب تاثیر ناخوشایندی داشت. اول نمایش واکنشِ خاصی از جانب تماشاگران نمی دیدیم، اما وقتی به وسط نمایش می رسید دیگر عصبانیت و تهوع خودشان را پنهان نمی کردند».

و تیموتی اسپل (Timothy Spall) که در این نمایش نقش باتم را بازی می کرد، ترجیح می دهد در مورد آن نمایش با کنایه بگوید: «من هنوز هم دارم سعی می کنم خودِ الاغم را از وسط آن لجن بیرون بکشم».

در ۱۹۳۳ یکی از مهمترین مقام های تئاتر کانادا به رابرت لوپاژ ۳۲ ساله پیشنهاد شد و او هم این مقام را پذیرفت؛ ریاستِ بخش تئاترّ فرانسوی زبان در «مرکز هنر ملی».

مدت کوتاهی پس از آن، لوپاژ ساخت نخستین فیلم اش با نام «اعتراف» را آغاز کرد؛ فیلمی که ترکیبی از سفر آلفرد هیچکاک به کبک برای ساخت فیلم «اعتراف می کنم» و مرگ پدر لوپاژ در سال ۱۹۹۳ بود.

«سرنگ ها و تریاک» اثر رابرت لوپاژدر این دوران تنها کار صحنه ای اورژینالِ او، نمایش تک نفرۀ «سرنگ ها و تریاک» (Needles And Opium) در سال ۱۹۹۱ بود؛ نمایشی که از داستانِ عشق و اعتیادِ ژان کوکتو الهام گرفته شده بود و با تجربیاتِ خود لوپاژ در روابطِ شخصی طولانی مدت اش ممزوج شده بود.

در سال ۱۹۹۴ زندگی حرفه ای لوپاژ با تأسیس کمپانی تازه اش «Ex Machina» رستاخیزی دوباره یافت.

سنگ بنای این کمپانی در ساختمان سابقِ یک ایستگاه آتش نشانی، در بخش قدیمی شهر کبک، گذاشته شد.

این ساختمان به سرعت به مرکزی حرفه ای و مجهز به تکنولوژی پیشرفته برای هنرهای اجرایی بدل شد.

اولین نمایشی که تحت پوشش «Ex Machina» تولید و اجرا شد، نمایش «هفتمین نهر از رود اوتا» بود. لوپاژ این نمایش را تحت تأثیر سفر سال قبل خودش به هیروشیما و همچنین حرف های راهنمایش در این سفر پدید آورد.

لوپاژ می گوید: «روز آخر سفرم فهمیدم که او (راهنمای سفر) خودش یکی از نجات یافتگانِ بمباران اتمی هیروشیما است. او برایم تعریف کرد که اولین چیزهایی که در هیروشیما بازسازی شدند دو پُل بودند. هیروشیما بر حاشیۀ هفتمین نهر از رود اوتا ساخته شده است و برای همین باید قبل از هر چیز، راهی برای حمل و نقل به آنجا ساخته می شد».

لوپاژ ادامه می دهد: «اما نکتۀ جالب این است که آنها این دو پُل را با نام های «یین» و «یانگ» ساخته اند که یکی به شکلِ «نرینگی» و دیگری به شکل «مادینگی» است. در واقع هدف آنها این بوده که از طریق ساختن این نمادهای جنسی، که مکمل همدیگرند، زندگی و باروری را بار دیگر به هیروشیما باز گردانند. و شب هنگام که پل ها با چراغِ ماشین های در حالِ حرکت پوشیده می شوند، انگار میانِ این دو پل نوعی عشق بازی در جریان است».

با همین ایدۀ مرکزیِ تضاد و همنشینی میان «ویرانی و تخریب هسته ای» و «باروری»، لوپاژ دوباره بازیگرانش را گرد هم آورد تا به تدریج خطوط داستانی را از موقعیت اصلی بیرون بکشند. اما در اجرای نخست در جشنوارۀ ادینبورگ سال ۱۹۹۴، این نمایش هنوز بسیار خام بود. طوری که ماری برازارد، بازیگر این نمایش، می گوید: «مثل یک فاجعه بود».

 او شرح می دهد: «ما هنوز آمادۀ اجرا نبودیم. حتی بعضی از صحنه های نمایش هنوز نوشته نشده بودند. و ما در مقابل تماشاگران تقریبا یک سوم از نمایش را بداهه اجرا کردیم».

واکنش تماشاگران و منتقدان به نمایش به شدت منفی بود، اما لوپاژ شجاعانه با نقدهای کوبنده روبرو شد و با انگیزه ای قوی، در خلالِ تمرین ها و اجراهای این نمایش، به کامل کردن و اصلاح کردنِ آن ادامه داد.

هفتمین نهر از رود اوتااین وضعیت تا نزدیک به یک سال بعد ادامه پیدا کرد . تنها زمانی که یک خبرنگار تلویزیونیِ کانادایی عکس هایی مستندی از جنگ گذشتۀ ژاپن را برای لوپاژ فرستاد، او به سمت خط اصلی داستانِ این نمایش راه پیدا کرد؛

ماجرای یک عکاس نظامی آمریکایی که به ژاپن فرستاده شده تا تصویری از ویرانی ها را ثبت کند و یک بیوه زنِ جوانِ ژاپنی را حامله می کند. سال ها بعد، فرزند ژاپنی او به طرزی اتفاقی، در مهمانخانه ای در «گرینویج ویلیج» (محلۀ هنرمندان در نیویورک)، برادر آمریکایی اش را ملاقات می کند.

چارلز اسپنسر (Charles Spencer)، منتقد تئاتر، یکی از کسانی بود که اجرای این نمایش را در جشنوارۀ ادینبورگ دیده بود و نقد تندی بر آن نوشته بود.

او دربارۀ اجرای دوبارۀ «هفتمین نهر از رود اوتا» می گوید:«من در جشنوارۀ ادینبورگ اجرای نخست این نمایش، که بسیار پر تناقض و پر ادعا بود، را دیده بودم. اما وقتی دو سال بعد، دوباره این نمایش را در سال ۱۹۹۶ دیدم، یک شاهکار بود؛ نمایش طیِ این دو سال به شدت مورد تجدید نظر قرار گرفته بود و با دقت توسعه یاقته بود و کاملا جا افتاده بود. به شکل حیرت آوری این «هفتمین نهر از رود اوتا» به اثری سحرانگیز و جادو کننده تبدیل شده بود».

با موفقیت «هفتمین نهر از رود اوتا» آرامشی نسبی به زندگی رابرت بازگشت و او به آرامی تولید دو نمایش دیگر را آغاز کرد.

یکی از آنها «السینور» (Elsinore)، بر اساسِ هملت، بود؛ این نمایش هم در جشنوارۀ ادینبورگ با سرنوشت شومی مواجه شد و نخستین اجرای آن با مشکلات فنی برخورد کرد و لغو شد.

Zulu Timeپس از آن لوپاژ در سال ۱۹۹۹ نمایش «هندسۀ معجزات» (Geometry Of Miracles) را بر اساس زندگی عارفِ روس Georgi Gurdjieff روی صحنه برد.

از آن زمان به بعد برنامۀ کاری پر فشاری در انتظارش بود.

در پاریس نمایشِ «نفرینِ فاوست» ( Damnation Of Faust) را روی صحنه برد، تولید نمایشی بر اساس زندگی فریدا کالو (Frida Kahlo) را آغاز کرد و با همکاری پیتر گابریل اجرای پروژه ای با نام «Zulu Time» را به دست گرفت.

اما هنوز هم نمایش های لوپاژ به نوعی از زندگی شخصی و مشکلات اش تغذیه می کنند.

نمایش «طرف دورترِ ماه» (The Far Side Of The Moon) نمونه ای از آن است که برای رابرت باز هم نوعی درون نگری و خودکاوی بود.

داستان نمایش دربارۀ دو برادر است که به دلیل مرگ مادرشان بار دیگر با هم ملاقات می کنند. همزمان و در طول داستان، اتفاقی دیگر هم در حال رخ دادن است که از نظر موضوعی بی ربط به نظر می رسد؛ و آن برنامۀ سفر فضایی شوروی است.

 لوپاژ می گوید: «یک سال روی این مسئله تحقیق کردم و در همان دوران مادرم فوت کرد. حال من باید با این واقعیت سر و کله می زدم که پدرم و مادرم، هر دو، مرده اند. در این دوران بود که فهمیدم همۀ چیزها به هم ربط دارند. موضوعِ «ماهِ کامل» و موضوع «احساس از بی ارادگی» که شما با از دست دادنِ پدر و مادرتان حس می کنید، همۀ این عناصر به درون همدیگر نفوذ می کنند.

نتیجۀ قرار گرفتن این تِم های مختلف و آمیخته شدن آنها با خاطرات شخصی لوپاژ و تداعی های ذهنی ای که برمی انگیزند، در پایان نمایش با تنهایی رابرت لوپاژ به اوج خودش می رسد که در وضعیتی معلق و سیال روی صحنه ظاهر می شود.

خودش می گوید: «در کاری که می کنم هیچ چیز جادویی وجود ندارد. هر چه هست همانجاست؛ جایی در ناخودآگاه و یا ناخودآگاه جمعی ما. اگر شما به این عناصر اجازه دهید تا با هم ارتباط برقرار کنند، اتفاقی که باید رخ بدهد، رخ خواهد داد. خودش رخ می دهد. همیشه همین بوده و هست».

بیشـتر بخـوانیـد:

چگونه نیروی جادویی هارولد پینتر «مرگ و دوشیزه» را نجات داد
«آرتیست» و کاربردهای «اختلال در حواس» در جهانِ نمایش
سخنرانی «حمید امجد» دربارۀ آثار «بهرام بیضایی»؛ بخش اول
فراز و نشیبِ «تئاتر دانشگاهی»(4)؛محافظه کار چون «تئاترِ رسمی»
نگاهی دیگر به «ایرانیان» اثر «اشیل»؛ «من تو را نمایش می دهم»
دیدار با «آرین موشکین»؛آرمانشهر جایی در آینده منتظر ماست
یادداشتی از «امین عظیمی»؛ نگاهی به تئاتر ایران در سال 1391
گاردین: «تئاتر نامتعارف ایران»؛ نشانه ای از حرکت در بستر فرهنگ
یادداشتی از «ادوارد آلبی»؛ چرا نمایشنامه می خوانیم؟