فردریک دورنمات

روان‌پریشی افراد بی‌طرف؛ مقالۀ «مارتین اسلین» دربارۀ «فردریک دورنمات»

** ترجمه ای از «رضا سرور» (ترجمه ای برای حمید سمندریان)

یک‌بار مصاحبه‌کننده‌ای از دورنمات خواست تا تعریف خودش از تئاتر را توضیح دهد. نمایشنامه‌نویس سوئیسی لحظه‌ای درنگ کرد و سپس گفت: «به عنوان مثال، دو نفر را در نظر بگیرید که قهوه می‌نوشند. این عمل اهمیتی ندارد. اما اگر شما می‌دانستید که فنجان‌های آنان زهرآلودند، آن وقت عمل قهوه نوشیدن به نمایش تبدیل می‌شد».

این تعریف از نمایش، مسلماً در مورد تئاترِ خودِ دورنمات مصداق دارد. او فرزند یک کشیش پروتستان است و امروزه  یکی از دو نمایشنامه‌نویس بسیار قدرتمند آلمانی‌زبان محسوب می‌شود.

 ذهن دورنمات با مفاهیمی چون قتل‌، اعدام‌ و خشونت درگیر است‌؛ جلاد خود را از پنجره بالا می‌کشد تا اعدام‌های مخفیانه را انجام دهد؛ دادستان‌ها خود را مجاز به اعدام زنان زناکار می‌دانند؛ زنی افلیج، موحش و بی‌نهایت ثروتمند وارد شهری کوچک می‌شود و به شهروندان پیشنهاد می‌کند که در ازای مبلغی هنگفت، مردی را بکشند که در جوانی او را اغوا کرده است؛ و یا اینکه اصول اداری یک “بانک خصوصی” بر این مبناست که هر سپرده گذاری که تهدید به بیرون کشیدن موجودی خود کند، کشته می‌شود. اینها فقط بخش اندکی از موضوعات دورنمات هستند. او داستان جنایی را مناسب‌ترین فرم هنری زمانۀ ما می‌داند.

 او چنین پرسیده است که: «چگونه هنرمند می‌تواند از دنیای مردمِ “‌تحصیل کرده‌” و “‌فرهیخته‌” جان سالم به در ببرد؟» و چنین پاسخ داده : «این سئوالی است که مرا افسرده  می‌کند، زیرا هیچ پاسخی برای آن ندارم.

شاید بهترین کار، نوشتن داستان‌های جنایی یا آفریدن آثاری باشد که از آنها انتظار “هنر بودن” نمی‌رود. ادبیات ناگزیر خواهد شد که دوباره آنقدر سبک شود تا در ترازوی نقد ادبیِ امروز، بی‌وزن باشد. فقط در این صورت است که هنر می‌تواند دوباره به وزن و شأنی در‌خور دست یابد».

مارتین اسلین:  «دورنمات» نیز مانند هموطنِ خود «ماکس فریش» عمیقاً دل‌مشغول مسئلۀ ” گناه ” است زیرا به عنوان یک سوئیسی، از فجایع هولناک دوران خود رنج نبرده است.

دورنمات نیز مانند هموطن خود ماکس فریش، عمیقاً دل‌مشغول مسئلۀ “گناه” است زیرا به عنوان یک سوئیسی، از فجایع هولناک دوران خود رنج نبرده است.

«ماکس فریش» و «فردریک دورنمات»آن مردانِ جوانِ پر‌شوری که در دورانِ خشونت و سوختنِ جهان در آتش (جنگ جهانی دوم) کنار گودِ عافیت به بطالت نشسته بودند، بعداً به تاوان آن، رنج و نا‌امیدی را تا فراسوی طاقت‌شان تحمل می‌کردند.

در مورد فریش، این مسئله منجر به اشتیاقی بس شدید و رمانتیک برای جهانی پهناور شد؛ فریش مشتاق بود که به شیوه‌ای اهانت‌بار خود را از هموطنان عافیت‌طلب و خودخواه خویش جدا ‌کند، از کسانی چون «بیدرمانِ» چاق و بی‌احساس و یا از افرادی مانند «آندورایی‌«های کوته‌فکر.

در مورد دورنمات مسئلۀ «روان‌پریشیِ افراد بی‌طرف» او را به کنکاشی بی‌امان در باب مسائلی چون “گناه” یا “غرایز مرگبار” رهنمون شد که در پشت ظاهر ایمن و بورژواییِ جهانِ آراستۀ آثارش نهفته است: شاید قطارها سر وقت حرکت کنند و یا قنادی ها زیبا و دلپذیر باشند، اما با این حال قاتل‌ها در پشت پنجره‌های تمیز و پرده‌پوش مشغول کارند … .

نوشته‌های دورنمات بسیار وامدار سنتِ ادبی آلمان در زمینۀ فانتزی گروتسک هستند: کافکا، هوفمان، بوشنر و ودکیند پیشگامانِ ادبی او محسوب می‌شوند. اما یک رگۀ آنگلو‌ساکسونی نیز در دورنمات وجود دارد. او بسیار وامدار رمان پلیسیِ انگلیسی است، همان رمان‌هایی که در جوامع آراستۀ طبقۀ متوسط، وجود قتل را بدیهی فرض می‌کنند؛ همچنین منش کنایی و نابهنگامی که دورنمات در قبال موضوعاتِ تاریخی و اسطوره‌ای دارد، به وضوح مبتنی بر آثار  [برنارد] شاو است.

فردریک دورنمات:  فقط «کمدی» مناسبِ احوال ماست. جهانِ امروز ما را به سوی قلمرو «گروتسک» برده، چنانکه ما را به سوی «بمب اتم» نیز کشانده است.

 از نظر دورنمات جامعه‌‌ای که مرفه‌، مکانیزه و مملو از خشونت باشد نمی‌تواند پدیدآورندۀ «تراژدی» باشد. زیرا چنین جامعه‌ای آنچنان ماشینی شده که حتی خشونت نیز در آن توسط ‌”‌کنترل از راه دور‌”  اتفاق می‌افتد. در میان کپه‌ای از مورچگان، مسئولیتی وجود ندارد و بدون مسئولیت نیز هیچ تراژدی‌ای اتفاق نمی‌افتد.

 دورنمات گفته است‌: «در قرن آشفتۀ ما … دیگر نه گناهکاران وجود دارند و نه انسان‌های مسئول؛ همه ادعا می‌کنند که بی‌گناه هستند و اینکه نمی‌خواستند چنین اتفاق‌هایی بیافتد. و حقیقت این است که اتفاقات رخ می‌دهند بی آنکه کسی ـ با انجام عملِ خاصی ـ مسئول وقوع آنها باشد. ما همگی گناهکاریم، همگی در گناهان پدران و اجدادمان غوطه‌وریم. ما فقط فرزندِ فرزندان آنها هستیم. و این به‌ دلیل گناهِ ما نیست، بلکه فقط از بد‌شانسی ماست. گناه کنشی فردی و عملی مذهبی محسوب می‌شود.

 فقط کمدی مناسب احوال ماست. جهانِ امروز ما را به سوی قلمرو گروتسک برده، چنانکه ما را به سوی بمب اتم نیز کشانده است؛ درست همانطور که نقاشی‌های آخرالزمانی هیرنیموس بوش (Hieronymus Bosch)نیز فقط گروتسک هستند».

از آنجایی که پذیرش “گناه” و “مسئولیتِ شخصی” در قبال اعمال‌مان دیگر میسر نیست، بنابراین بداقبالیِ ما شبیه زمین خوردن آدم‌هایی است که روی پوستِ موز لیز می‌خورند و به همین دلیل است که نمایش دورانِ ما به ناگزیر باید «تراژدیِ فارس» باشد.

 دورنمات می‌گوید: «تقدیر از صحنۀ دورانِ معاصر رخت بر بسته است … در بخشِ جلوی صحنه، همه چیز به اتفاقِ صرف، بیماری و یا بحران تقلیل یافته است. حتی جنگ هم به این مسئله بستگی خواهد داشت که آیا مغزهای الکترونیکی، سود‌ آوری جنگ را  پیش‌بینی کرده‌اند ‌یا نه؟ … و وای به حال ما اگر کسی دستگاه‌های ما را دستکاری کند و یا مانع کار مغزهای مصنوعی‌مان شود، گرچه این احتمالات کمتر فاجعه‌بارند تا اینکه مثلا پیچی در جایی گم بشود، سیم پیچی گیر کند، دکمه‌ای کار نکند و یا به‌لحاظ تکنیکی اشتباهی رخ بدهد، چنانکه احتمال دارد به خاطر یک اتصال کوتاه در مداری الکترونیکی، جهان به پایان برسد.

 بنابراین ما دیگر توسط خدا، عدالت و یا تقدیر – آنچنان که در سمفونی پنجم بتهوون می‌بینیم ـ تهدید نمی‌شویم، بلکه تصادفات جاده‌ای و ترافیکی، شکستن سد به دلیل نقص در ساخت و یا انفجار تاسیسات اتمی به خاطر حواس پرتیِ یک کارآموز است که ما را تهدید می‌کند…».

فردریک دورنماتبنابراین تراژدی، همچون موضوعی برای نمایش، به امری ناممکن تبدیل می‌شود. همچنین تراژدی امکان ناپذیر است زیرا دیگر تماشاگر ندارد: «تراژدی به جامعه و نیز به دیدگاهی مشترک دربارۀ جهان و اهداف آن نیاز دارد و امروزه بدون ابرازِ آشفتگی نمی‌توان ادعا کرد که چنین جامعه‌ای وجود دارد. هیچ چیز مضحک‌تر از این نیست که انسان به تماشای نمایش‌های مذهبیِ انسان شناسان بنشیند، بی‌آنکه در دیدگاه‌های آنان سهیم باشد».

و دورنمات کماکان تاکید می‌کند که تراژدی می‌تواند از درِ پشتی وارد شود. فارس‌های گروتسکِ او در یک لحظه، تراژدی را همچون شکافِ عمیقی آشکار می‌سازند که در میان جریانات کمیک و گروتسک، به ناگهان دهان می‌گشاید.

او می‌گوید هیچ یک از این فارس‌هایِ تراژیک بیانگر ناامیدی نیستند: «واقعیت این است که وقتی انسان پوچیِ یاس‌آمیز جهان را در می‌یابد، ممکن است عاقبتش به ناامیدی بکشد. اما این نومیدی نتیجۀ وجود این جهان نیست، بلکه پاسخی است که انسان به چنین جهانی می‌دهد.

 البته ممکن است پاسخ دیگری نیز وجود داشته باشد: نپذیرفتنِ نا‌امیدی و عزم راسخ برای رویارویی با جهان، همان جهانی که ما اغلب در آن همان گونه زندگی می‌کنیم که گالیور در میان غول ها می‌زیست … هنوز می‌توان انسان را به مثابه موجودی شجاع و دلیر نشان داد … از نظر من جهان و در نتیجه “صحنه” (به مثابه نشانگر جهان) چیزی هیولاوار است، معمایی است برساخته از فجایع و ما ناگزیر از پذیرش آن هستیم، اما پیش از این مرحله، هرگز نباید تسلیم آن شویم …».

«دورنمات» تماشاگرانش را با جهانی روبرو می‌کند که اگرچه ممکن است موحش و گروتسک باشد، اما او امیدوار است که آنها با شجاعت و شوخ‌طبعی با آن مواجه شوند.

   و بنابراین دورنمات تماشاگرانش را با جهانی روبرو می‌کند که اگرچه ممکن است موحش و گروتسک باشد، اما او امیدوار است که آنها با شجاعت و شوخ‌طبعی با آن مواجه شوند. این انتظار زیادی است که دورنمات از “مخاطبان تئاتر” و جماعت خوکرده به “نمایشِ بعد از شام” دارد. اما شاید آنها در آینده انتظارات بلند پروازانه‌ی او را برآورده سازند.

مقاله ای از «مارتین اسلین» دربارۀ «فردریک دورنمات»؛ بخش دوم

* بخشی از کتاب «تأملاتی دربارۀ تئاتر» اثر مارتین اسلین

** کلیۀ حقوق این ترجمه برای مترجم محفوظ است. برای هرنوع نشر مجدد آن در سایر نشریات، کسب اجازه و هماهنگی با مترجم الزامی خواهد بود.

مطالب مرتبط