فردریک دورنمات

روان‌پریشی افراد بی‌طرف؛ مقالۀ «مارتین اسلین» دربارۀ «فردریک دورنمات» – بخش دوم

** ترجمه ای از «رضا سرور» (ترجمه ای برای حمید سمندریان)

دورنمات اندامی ستبر و قدی متوسط دارد، سر بزرگش گویی متعلق به ‌یکی از مجسمه‌هایِ نیمتنۀ امپراتوران رومی ـ مثلا کلادیوس و یا دومیتیان ـ  است و عینکی تیره، ضخیم و دسته شاخی به چشم می‌زند.

 هنگام آلمانی حرف زدن، مانند همۀ سوئیسی‌ها، کلمات را از ته حلق تلفظ می‌کند. در ژانویۀ ۱۹۶۳ ، یک روز مانده به اجرای افتتاحیۀ نمایش «فیزیکدان ها»، دورنمات را در لندن ملاقات کردم. من با این پرسش شروع کردم که در قیاس با اجرای آلمانی «فیزیکدان ها» ـ که پیشتر دیده بود ـ اینک اجرای انگلیسی را چگونه ارزیابی می‌کند؟

مقاله ای از «مارتین اسلین» دربارۀ «فردریک دورنمات»؛ بخش اول

دورنمات جواب داد: «عجیب است، من تصور می‌کردم بازیگران انگلیسی باید خیلی بیشتر از بازیگران آلمانی یا سوئیسی نقش خود را زیر‌پوستی و خونسردانه بازی کنند، اما اصلاً اینطور نیست. در متن قطعاتی هست که بازیگرانِ آلمانی آنها را با خونسردی بیشتری اجرا می‌کردند و یا قطعات دیگری هستند که بازیگران انگلیسی آنها را با شور و حرارت و نیز با تاکید بیشتری بازی می‌کنند.

به عنوان مثال در یکی از بهترین اجراهای آلمانیِ «فیزیکدان ها»، آن زنِ دکترِ دیوانه گره‌گشایی و افشاگری پایانی خود را در حالی انجام می‌داد که به آرامی روی کاناپه نشسته بود و با صدایی آرام و عاری از تاکید حرف می‌زد. این شیوۀ بازیگری، به او حالتی جنون آسا و شگفت انگیز می‌داد.

فردریک دورنمات

اجرای پیتر بروک سرشار از حرکت و فریاد بود. اجرای لندن اولین اجرایی است که در آن به توضیح صحنه‌های من دربارۀ دکور دقیقاً عمل نشده است. در زوریخ، برلین، مونیخ و هامبورگ همگی از ایدۀ من دربارۀ اتاقی دایره‌وار با سه در، که به اتاق‌های فیزیکدان ها منتهی می‌شوند، پیروی کردند. در اجرای انگلیسی فقط یک در وجود دارد. این خیلی موثر است اما نمی‌دانم که این ایده چگونه می‌تواند تاثیر شوک‌آمیز نمایش را تغییر دهد…».

پرسیدم واکنش‌اش به انگلستان چطور بوده است؟

«کشور بسیار عجیبی است. انگلستان از هر کشور اروپایی دیگر که قبلاً در آن بوده‌ام عجیب‌تر است، حتی عجیب‌تر از آمریکا. انگلستان را خیلی دوست دارم گرچه تا حدی از این همه ادب انگلیسی معذب هستم».

دربارۀ قصد و هدف او در نمایشنامۀ «فیزیکدان ها» حرف زدیم. او گفت: « این نمایشنامه خیلی هم در مورد “بمب هیدروژنی” نیست، بلکه دربارۀ خودِ علم و امکان‌ناپذیری گریز از نتایجِ تفکرِ انسان است. وقتی یک دانشمند روش مشخصی از تفکر را دنبال می‌کند، دیگر به راحتی نمی‌تواند از نتایج و پیامدهای عملی آن بگریزد؛ زیرا این کار، بزدلانه خواهد بود».

دورنمات: در نمایشنامۀ «فیزیکدان ها» سعی کردم روایتی مدرن از اسطورۀ «ادیپ» بنویسم.

پرسیدم آیا این مسئله فقط دربارۀ افراد مصداق دارد یا شامل اجتماع هم می‌شود؟ به عنوان مثال  آیا شما به پیشنهاد برخی از انگلیسی‌ها فکر کرده‌اید که می‌گویند انگلستان برای گریز از نتایج فکریِ دانشمندان باید از داشتن “بمب هیدروژنی” دست بردارد؟

دورنمات لحظه‌ای به فکر فرو رفت و بعد گفت: «نه. این می‌تواند عملی شجاعانه باشد، زیرا تصمیمی سیاسی دربارۀ اختراعی است که اینک در دسترس همۀ کشورها قرار دارد و می‌توان از آن درست یا غلط استفاده کرد. این مسئله کاملاً فرق دارد با موردِ یک دانشمند که فکر می‌کند می‌تواند  اختراعی که انجام داده را پنهان کرده و یا برای خودش نگه دارد.

اما آنچه مرا به نوشتن «فیزیکدان ها» برانگیخت اصلاً مسایل سیاسی نبود. من علاقه داشتم موقعیتی را طراحی کنم که از درون آن بدترین و وخیم‌ترین احتمال ممکن بیرون بیاید، همچنین به عملکردِ تصادف و شانس – که همیشه مرا مجذوب خود می‌کند – علاقه‌مند بودم.

در این نمایشنامه همه‌چیز حولِ فیزیکدانی می‌چرخد که می‌خواهد به یک تیمارستان بگریزد و از قضا بدترین تیمارستان را برای مخفی‌شدن بر می‌گزیند و شاید سرنوشت جهان به این انتخاب بستگی داشته باشد؛ انتخابی که یک تصادف محض است.

حقیقت این است که در نمایشنامۀ «فیزیکدان ها» سعی کردم روایتی مدرن از اسطورۀ ادیپ بنویسم: زنجیره‌ای از حوادث که در آن قهرمان برای اجتناب از فاجعه‌ای که از آن می‌ترسد تا دوردست‌ها می‌رود و هرکاری که برای جلوگیری از وقوع فاجعه انجام می‌دهد عملاً وقوع فاجعه را اجتناب ناپذیر‌تر می‌سازد.

فردریک دورنماتدر قسمتی که ادیپ با ابوالهول روبرو می‌شود و به تمام معماهای او پاسخ می‌دهد، ادیپ به عنوان مردی برخوردار از هوشی درخشان نشان داده می‌شود و همین هوش و ذکاوت است که – همچون مورد دانشمند در «فیزیکدان ها» – هرچه بیشتر ادیپ آن را به کار می‌برد، بیشتر و قاطعانه‌تر او را ‌به سوی فرجام خویش می‌کشاند؛ همان فرجامی ‌که او می‌کوشید هرچه بیشتر از آن بگریزد.من بسیار نگران مسئلۀ منطق هستم؛ نگران اینکه چگونه کاربرد نتایج آن، ما را به سوی پارادوکس‌هایی دشوار رهنمون می‌شود».

من اشاره کردم که به خاطر آنکه در کتابم «تئاتر ابزورد» او را جزو نویسندگان این مکتب قلمداد نکرده ام مورد انتقاد قرار گرفته ام.

او پاسخ داد: «من فکر نمی‌کنم که در ردیف نویسندگانی چون بکت و یونسکو دسته‌بندی شوم‌. من باید تئاتر خود را «تئاتر پارادوکس» بنامم، زیرا دقیقاً این نتایج تناقض‌آمیز و برآمده از منطقِ صلب هستند که مرا بر سر شوق می‌آورند. یونسکو و بکت به زبان و منطق، به مثابه ابزارهای تفکر و ارتباط، حمله می‌کنند. من نگرانِ تفکرِ منطقی در صلب‌ترین و خشن‌ترین کاربرد آن هستم؛ تفکر منطقی‌ای که چنان صلب و خشن شده که اینک تناقضات درونی‌اش را بر پا داشته است. نشان دادن این مسئله مستلزم حد اعلایِ عقلانیت در ساختار و دیالوگ است، درست بر خلاف تئاتر ابزورد که در آن، زبان در وضعیتی فروپاشیده نشان داده می‌شود».

دورنمات:  من باید تئاتر خود را «تئاتر پارادوکس»بنامم، زیرا دقیقاً این نتایج تناقض‌آمیز و برآمده از منطقِ صلب هستند که مرا بر سر شوق می‌آورند.

این مسئله ما را به سوی یک سئوال ابدی دربارۀ پیشگامان ادبی و تاثیرات‌شان کشاند. پرسیدم: «آیا این حرف درست است که گفته می‌شود تورنتون وایلدر و برشت در رسیدن شما به این مرحله تاثیری به سزا داشته‌اند؟».

گفت: «نه، واقعاً اینطور نیست. البته من نمایشنامۀ «خطر از بیخ گوش‌مان گذشت» اثر تورنتون وایلدر را خوانده‌ام، اما در روزهای پایانیِ جنگ، اجرای آن را در زوریخ ندیدم. من در زوریخ زندگی نمی‌کردم و بنابراین –  آنطور که می‌گویند – در دورانِ جنگ و پس از آن، شاهد اجراهای عالی برشت در اشپیل هاوس نبودم. فقط در حدود سال ۱۹۴۷ بود که من آثار برشت را شناختم و البته تا آن زمان، شخصیتِ من به عنوان یک نمایشنامه نویس شکل گرفته بود.

البته  غیر ممکن است که تحت تاثیر نویسنده‌ای مثل برشت قرار نگرفت. جدای از این حقیقت که برشت بسیار به زمانۀ ما تعلق داشت و با مسایلِ دوران ما به شیوه‌ای که بسیار مناسب آن بود برخورد می‌کرد. هر کس که بکوشد چنین کاری انجام دهد ناگزیر خواهد بود به شیوه‌ای مشابهِ او با مسایل برخورد کند. اما در حقیقت من بسیار دیر وارد تئاتر شدم.‌ در دوران مدرسه، من متخصص آثار کلاسیک و شیفتۀ آثار یونانی و لاتین شدم. من به تراژدی‌نویسان بزرگ یونانی و نیز به آریستوفان – به عنوان کسی که تاثیر عمده‌ای بر کار من گذاشته – به دیدۀ احترام می‌نگرم.

فردریک دورنماتمن در شهری بزرگ شدم که تئاترهای خوبی نداشت و بنابراین خیلی نمایش نمی‌دیدم، البته شکسپیر بر تفکراتم تاثیر گذاشت و همینطور نستروی (کمدی نویس بزرگ اتریشی که درنیمۀ اول قرن نوزدهم می‌زیست و روی برشت نیز تاثیر گذاشت)، اما در ابتدا نمی‌خواستم نمایشنامه‌نویس بشوم. من به فلسفه علاقه‌مند بودم، خصوصاً به شناخت‌شناسی، در واقع به اینکه «چگونه می‌اندیشیم» علاقه داشتم.

بعد خواستم نقاش بشوم‌؛ هنگامی که فهمیدم به عنوانِ نقاش شکست خورده‌ام دچار بحرانِ روحی واقعاً شدیدی شدم و در آن زمان بود که عاقبت به نمایش پرداختم».

در تمام این مدت، دورنمات سعی می‌کرد پیپ بزرگش را روشن کند اما درست هنگامی که توتون را آتش می‌زد و پیپ در حال روشن شدن بود، به خاطر بحث، دائماً  مجبور می‌شد پیپ را از دهان بردارد و بنابراین پیپ خاموش می‌شد. حالا که در جریان گفتگو وقفه‌ای پیش آمده بود، او پیپ‌اش را روشن کرده و به آن پک می‌زد.

اشاره کردم که از میان تمام نمایشنامه‌های او ، من «رمولوس کبیر» را بیشتر دوست دارم. دورنمات لبخندی از سر رضایت زد و گفت: «از این قضیه خوشحالم». کاملاً معلوم بود که او نیز برای این نمایشنامه ارزش قایل است. نمایشنامه‌ای که به شیوه‌ای کنایی به امپریالیسم و نظامی‌گری می‌پردازد و این یکی از کارهای مورد علاقه‌ی دورنمات است. «رمولوس کبیر» حرف‌های نیشداری دربارۀ ناسیونالیسمِ آلمانی می‌زند.

«این نمایشنامه‌ یکی از پر سر و صداترین شکست‌های من در آلمان بود، واقعاً به طرز وحشتناکی شکست خوردم. اما برشت آن را دوست داشت و می‌خواست که در تماشاخانۀ خودش، در برلین شرقی، اجرا شود، اما مقامات دولتی اجازۀ این کار را ندادند. برشت از این بابت عصبانی شد و بنابراین آن را به تهیه کننده‌ای که در برلین غربی می‌شناخت پیشنهاد کرد. اما در آنجا نیز اعتراض‌هایی وجود داشت.

بعد اجرایی عالی، بسیار عالی، از این نمایشنامه در “مرکز دراماتیک شرقیِ” در فرانسه روی صحنه رفت؛ این اجرا تقریبا مقارن با روی کار آمدن ژنرال دوگل در ۱۹۵۸ بود. این بار نیز نمایش به ناگزیر از صحنه برداشته شد، زیرا گمان کردند هجویه‌ای که در متن راجع به نظامیان و امپریالیست‌ها نهفته است به شرایط آن روز فرانسه اشاره می‌کند.

اما خوشحالم بگویم که این نمایش مدتی طولانی در ورشو روی صحنه بود و هیچ اعتراضی به آن نشد. من اخیراً در لهستان بودم. امروزه لهستان به طرز باشکوهی مهیج است، زیرا در آنجا شما شاهد اشتیاق بسیار شدید مردم برای آزادی معنوی هستید».

گفتگو به برنامه‌های آیندۀ او کشید. دورنمات در حال تمام کردن نمایشنامه‌ی جدیدش « هرکول و طویلۀ اوجیاس» بود. پرسیدم: «آیا این ورسیونی صحنه‌ای از یک نمایشنامۀ رادیویی اوست که چندی پیش با همین نام چاپ شده بود؟» گفت: «بله، اما برای اجرای صحنه‌ای، داستان آن را بسیار بسط و گسترش داده‌ام؛ زیرا قرار است به زودی در زوریخ روی صحنه برود. لئونارد استکل، بازیگر و تهیه کنندۀ محبوبم، کارگردانی آن را بر عهده خواهد داشت».

فردریک دورنماتدورنمات عمیقاً در سوئیس ریشه دارد، از مهاجرت یک نویسندۀ سوئیسی اظهار تاسف کرد و افزود: «امروزه سوئیس جای بسیار خوبی برای زندگی یک نویسنده است. مکان خوبی است که در آن می‌توان از زاویۀ دیدی بدونِ تیرگی و تناقض، صحنۀ جهان را ارزیابی کرد.

علاوه بر این، سوئیس کشوری است که شیوۀ زندگیِ کولی‌وار و بوهمی‌ در آن جایی ندارد؛ در دنیای امروز نویسنده دیگر مجبور به تبعیت از این نوع زندگی نیست. نویسنده دیگر نه مجبور است و نه می‌تواند یک بیگانۀ وحشی باشد، او بیشتر شبیه یک دانشمند، مشاهده‌گر و یا مفسری است که می‌تواند و باید مانند دیگر مردمان زندگی کند؛

و سوئیس، که هرچه بیشتر از تکنولوژی پیشرفته برخوردار می‌شود، جایگاه بسیار مناسبی است برای نویسنده‌ای که بخواهد جهانِ پیرامون‌اش را مشاهده کند».

و فردریک دورنمات، نمایشنامه نویسی که پارادوکس‌های منطق را آشکار کرده و سیلاب‌های خروشانِ جاری در لایه‌های زیرین جامعۀ منظم و تکنولوژیک را به نمایش گذاشته است، در حال پک زدن به پیپ بزرگش بر صندلی دسته داری تکیه زد. او بسیار شبیه تاجر سوئیسیِ آسوده‌خاطری به نظر می‌رسید که برای انجام برخی کارهای صادراتیِ پرسود، به لندن آمده است. می‌شد فهمید که منظور او چیست: نقابی که از چهرۀ یک بیگانۀ محترم محافظت می‌کند، باید همچون مزیتی چشمگیر محسوب شود؛ مزیتی که به وسیلۀ آن مشاهده‌گر می‌تواند با نگاهی خونسردانه و بی‌رحم، به نقاط ضعفِ دوران تکنولوژیک و مرفه ما بنگرد.

* بخشی از کتاب «تأملاتی دربارۀ تئاتر» اثر مارتین اسلین

** کلیۀ حقوق این ترجمه برای مترجم محفوظ است. برای هرنوع نشر مجدد آن در سایر نشریات، کسب اجازه و هماهنگی با مترجم الزامی خواهد بود.

بیشـتر بخـوانیـد:

جشن «کانون کارگردانان تئاتر» به افتخارِ «محمود استادمحمد»
شکوائیۀ «جعفر والی» دربارۀ وضعیت این روزهای تئاتر ایران
انتقاد از «وضعیت تئاتر کشور» در مراسم تودیع «محمد دشت گلی»
نگاهی به میراثِ ماندگار «یان کات» و تأثیر «شکسپیر معاصر ما»
حمید پورآذری: «مجسمه ها بر ما می گریند،از دروغی که می گوییم»
آنچه «اشیل» به جا گذاشت؛ دستِ سرنوشت در آستین بازیگر دوم (1)
نگاهی دیگر به «ایرانیان» اثر «اشیل»؛ «من تو را نمایش می دهم»
در این مُلک بهای جان یک هنرمند به چه میزان است؟
بانویِ بلفاست؛ دربارۀ «مری جونز» و «سنگ ها در جیب هایش»