حمید سمندریان

یادداشتی از «رضا سرور» – نمایشنامه نویس، دراماتورژ Ùˆ منتقد تئاتر – دربارۀ میراث «حمید سمندریان».

جماعت تئاتری ایران با مردی وداع می ‌کنند که  هیچ‌گاه حقیقت را انکار نکرد و لذت آموختن را به ذلت فروختن ترجیح داد. او به «مرکزیتِ حقیقت و چرخیدن ستارگانِ امید بر مدارِ آن» ایمان داشت.

رضا سرور:  اگر شاگردانی که مستقیماً در کلاس ‌های سمندریان شرکت جسته و یا در نمایش ‌هایش بازی کرده ‌اند را کنار بگذاریم، آنگاه شاگردان دیگرش چنین دسته‌ بندی می ‌شوند:

حمید سمندریان۱-  کسانی که پیش از سمندریان تئاتر را شروع کرده‌ بودند و با اینحال سمندریان را استاد خویش می ‌دانستند، زیرا سمندریان با اجرای نمایش ‌‌هایش چشم‌ اندازی صحیح از تئاتر را برایشان ترسیم نموده بود.

از این طیف شاگردان، اندکی زنده و بیشترشان سال ‌هاست که درگذشته‌ اند.

۲-  کسانی که تنها با دیدن نمایش‌ هایش از او تئاتر آموخته بودند؛ کسانی که بعدها هنگام خواندن نمایشنامه ‌هایی چون «دایرۀ گچی قفقازی»، «ازدواج آقای میسی‌ سی ‌پی»، «ملاقات بانوی سالخوده»، «مرده‌ های بی کفن و دفن» و یا «بازی استریندبرگ» در ذهن خود صحنه ‌ها را فقط با میزانسنِ سمندریان مجسم خواهند کرد.

همان کسانی که هنگام خواندن «گالیله» افسوس خواهند خورد برای تصویر سیاه صحنه.

۳- کسانی که سمندریان بعد از دیدن نمایش‌ شان، در پشت صحنه با لبخندی یا اندرزی راهگشا به آنها دلگرمی داده بود.

۴-  کسانی که از طریق ترجمه ‌های او از دورنمات، ویلیامز و وایس به تئاتر علاقه‌مند شده بودند، ترجمه ‌هایی دقیق با زبانی درخور صحنه که هنوز هم ملاک ‌هایی‌ هستند برای ترجمان صحنه ‌ای.

۵-  کسانی که نه او و نه نمایش هایش را ندیده‌اند، اما در هر گوشه‌ و کناری از ایران به تئاتر مشغول‌ اند و در دل مفتخرند به شاگردی دورادورِ استاد.

این ادعای شاگردی نه از روی ریا و سابقه ‌تراشی بلکه برآمده از عمق میراثِ سمندریان است که خواه ناخواه همه را ناگزیر از آموختنِ تئاتر و ایمان به آن کرده است. بسیارند کسانی که از او آموخته‌ اند، بی‌ آنکه خود بدانند.

۶-  کسانی که هنوز نیامده‌ اند،اما در آینده، در اولین روزِ تمرین تئاتر، خود را شاگرد مستقیم او خواهند یافت. آنها از شور و هیجانی مایه خواهند گرفت که سمندریان در روزگار عسرت به کالبد تئاتر دمیده است.

«پدر تئاتر» بودن همین است؛ فرزندان شناخته و ناشناخته را پروردن، آموختنِ آموز‌ه‌ ها تا آخرین دم، حفظ مَنشی پاک و ممتاز، و به ارث گذاردن الگویی برای زیستن در تئاتر.

«سمندریان» مانند نمایشنامه ‌نویس محبوبش «دورنمات» به فراست می ‌دانست که امروزه در غیابِ تراژدی ، باید کمدیِ موحشی را نشان داد که هردم بیشتر و بیشتر جهان را در کام خویش فرو می ‌بلعد ، باید موجودات مهیبی که عدالت را می ‌خرند  بر صحنه رسوا کرد ، باید سرنوشت دانشمندانی که بدون قبول مسئولیت علم را در اختیار خودکامگان می ‌گذارند به نمایش گذاشت.

 سمندریان مانند نمایشنامه ‌نویس محبوبش دورنمات، به فراست می ‌دانست که امروزه در غیابِ تراژدی، باید کمدیِ موحشی را نشان داد که هردم بیشتر و بیشتر جهان را در کام خویش فرو می ‌بلعد، باید موجودات مهیبی که عدالت را می ‌خرند  بر صحنه رسوا کرد، باید سرنوشت دانشمندانی که بدون قبول مسئولیت علم را در اختیار خودکامگان می ‌گذارند به نمایش گذاشت.

 سمندریان فقط ارزش متون را نمی ‌دانست، بلکه از جامعه نیز شناخت دقیقی داشت؛ زمان اجرای «دایرۀ گچی قفقازی» و تقارنش با برخی محاکمات آشکار‌کنندۀ موقعیت‌ سنجی سمندریان بود. «ملاقات بانوی ساخورده» را در آستانۀ بحرانِ عدالت به صحنه برد و زمانی که تصمیم به اجرای «گالیله» گرفت، ارجاعات بیرونیِ متن برشت چنان آشکار بود که مانع از اجرای آن شدند.

 گفته شده که «گالیله» وصیتنامۀ تئاتری سمندریان است. در این گفته حقیقتی نهفته است و خوانش متن چرایی آن را مشخص می‌کند.

 در میان مضامین متنوعی که در این متن است می‌ توان دغدغه ‌های ذهنی سمندریان را یافت: نابودگری تعصبات و جزم ‌اندیشی ‌ها، اعتقاد راسخ به حقیقت به ‌رغم انکار موقت آن، مبارزه با سطحی ‌نگری، انکار قهرمانانِ منجی و در آخر، امید به تغییر جهان به‌ رغم امیدهای اندکی که پیش ‌روست.

 حمید سمندریانسمندریان نگاه تردید‌آمیزی به وضعیت بشری داشت؛ در لبخند رندانه ‌اش چیزی از یأس موقر دورنماتی، تمسخر فریشی و امیدواری برشتی بود. چنین آمیزه‌ ای از او یک اعجوبه می‌ساخت.

برایش مهم نبود که یک متن را چندبار اجرا کند، بلکه مهم این بود که اثر را در پرتوِ تجربیاتِ نوینِ خود و به فراخور تغییراتِ اجتماعی‌ از نو تفسیر و معنا‌یابی کند. تئاتر برایش آزمایشگاهی بود که در آن هربار جهان را از نو معنا می‌ کرد. هر چند که هرکس رسید از تلاش برای بستن آزمایشگاهش دریغ نکرد.

حالا متن اجرانشدۀ «گالیله» استعارۀ دیگری هم برای ما دارد؛ در این متن شاگردی هست به نام آندره ‌آ، همان که از گالیله بسیار آموخت و به رغم تردید‌های بسیار، عاقبت به راه او رفت.

 جماعت تئاتری ایران، در هیات آندره ‌آ، با مردی وداع می ‌کنند که  هیچ‌گاه حقیقت را انکار نکرد و لذت آموختن را به ذلت فروختن ترجیح داد. او به مرکزیت حقیقت و چرخیدن ستارگانِ امید بر مدار آن ایمان داشت.

 سمندریان، پدر تئاتر ایران، چنین مردی بود.

بیشـتر بخـوانیـد:

نشست رسانه ای گروه تئاتر «دن کیشوت»
معرفی کتاب: نمایشنامۀ «پینوکیا» نوشتۀ «استفانو بننی»
«بُکُش و سرگرمم کن»؛ نگاهی به کیفیت سلیقۀ مدیران تئاتر
سخنرانی «حمید امجد» دربارۀ آثار «بهرام بیضایی»؛ بخش اول
نگاهی دوباره به «فوگارد»؛ به بهانۀ هشتادسال مبارزۀ او در تئاتر
یادداشتی از «جلال تهرانی» دربارۀ «حمید سمندریان»
یادداشتی از «حسین ذوقی»؛ «ما شاهدان زوال، شهادت می دهیم»
فراز و نشیبِ «تئاتر دانشگاهی» (3) ؛ وصلۀ ناچسبِ «تئاترِ فاخر»
دیدار با «آرین موشکین»؛ تئاتر همچون آئینی برای «خورشید»