حمید سمندریان

یادداشتی از «حسین ذوقی» – روزنامه نگار، بازیگر و کارگردان تئاتر- به یاد «حمید سمندریان»

حسین ذوقی

حسین دوقی: سمندریان برای تعداد زیادی از آدم های نسل من که تئاتر آموختند، معلم بود. و این تعداد واقعا زیاد بود، هم آنها که طی سال های آخر دهه ۷۰ در دانشکدۀ هنر و معماری تئاتر می آموختند، یا قبل تر در دانشکدۀ هنرهای زیبا و یا همان حدودها و کمی تا سال های بعدتر در آموزشگاه تئاتر سمندریان حاضر بودند، توانستند مستقیم از او بیاموزند.

 پس نسل من این شانس را داشت که از سمندریان تئاتر بیاموزد. نسل من این شانس را هم داشت که چند اجرای صحنه ای از سمندریان ببیند، از بیضایی هم همینطور، از رفیعی هم.

اما نسل من خیلی بدشانس است؛ این شانس های کوچک، اینکه در کلاسِ درسِ سمندریان، در کلاسِ درسِ بهرام بیضایی یا اکبر رادی یا محمود دولت آبادی یا علی رفیعی نشسته ایم، در مقابل بدشانسی های دیگر اصلا به چشم نمی آید.

نسل قبل از ما اقبالش از ما بلندتر بود؟ نه. ما اصلا نسل بلند اقبال نداشتیم. همۀ نسل ها داستان های خودش را داشت. آن نسل که خفگی هدایت را دید، نسلی که دادگاه مصدق را دید، نسلی که فوران را دید، نسلی که خون دید، آنها هم مثل ما نشان سوختگی و آویختگی بر خود داشتند. اسفا که دورانی بر دوران دیگر ارجح نیست.

حمید سمندریانآدم های نسل من شنوندۀ خاطرات نسلِ قبل بود. اما نسل من تنها شنونده نبود، نسل من شاهد بود. شاهد بود که چطور آدم ها نابود شدند، چطور آدم ها مردند، چطور خیلی چیزها خط کشی شد، به گند کشیده شد. ما دیدیم که چطور یک نفر به راحتی کنار گذاشته شد، فراموش شد و از بین رفت. ما شاهد این چیزها بودیم.

ما شاهد بودیم که سمندریان هر بار می خواست که نمایشی اجرا کند، نشد. ما شاهد بودیم که سمندریان مدام می گفت «گالیله». ما شاهد بودیم که هر بار به دلیلی نشد. ما شاهد بودیم که چگونه هر چیزی، ناچیز شد.

نسل من شاهد مرگ های فراوان حمید سمندریان بود. نسل من دید و شاهد بود و شهادت می دهد که سمندریان پیشتر از اینها مرده بود و کسی دم نمی زد. نسل من شهادت می دهد که سمندریان سال های فراوانی دستش بیرون از قبرش بود.

اما من، که از نسل منم، از همین نسل شاهد و بدشانس، همه این ها را دید و دم برنیاورد. نسل من از همان ابتدا اخته بود، سرکوب شده بود، منکوب بود. نمی توانست بگوید، زبان نداشت. تقدیرش این بود و هست که شاهد باشد و ببیند.

و ما همۀ این ها را دیدیم.

نسل من باید افتخار کند که در دوران خود سمندریان، بیضایی و رفیعی را دید؟ پس خوشا به حال ما و افتخار ما.

اما ما چگونه سمندریانی دیدیم؟ ما شاهدانِ زوال، ما شاهدانِ افول، ما شاهدانِ مرگ، تنها یک تن، یک بدن دیدیم.

 سمندریانی دیدیم که آرزوی اجرای «گالیله» داشت، آرزوی اجرای تئاتر داشت. ما سمندریانی ندیدیم که سرخوش از اجرای «گالیله»، سرزنده از اجرای نمایشش باشد. ما سمندریانی دیدیم که بعدِ هر اجرایی از شاگردانش روی صحنه می آید و حرف می زند. ما شاهد بودیم که هر بار که حرف می زند، خیلی ها گفتند «پس این است حمید سمندریان».

 و ما چه نسل بدی هستیم. ما چه نسل بدشانس و مفلوکی هستیم که آدم ها را از لای خاطرات، از لای گذشته می شناسیم. ما چقدر عجیبیم که فقط اسم ها را حفظ کرده ایم و حافظه مان چیزِ دیگری در خاطرش نیست.

«سعید پورصمیمی» در «دایرۀ گچی قفازی» به کارگردانی «حمید سمندریان»من که از همین نسلم، از حمید سمندریان خاطرات کمی دارم که نقل کنم. من حتی از نسل خودم روایتی جز اندوه و ناتوانی و زوال ندارم. من که از همین نسلم، اجرای شگفت انگیز «بازی استریندبرگ» را به خاطر می آورم،«دایره گچی قفقازی» را هم به یاد می آورم، تله تئاتر «به سوی دمشق» را هم به خاطر می آورم. و این آخری؛ نمایش «ملاقات با بانوی سالخورده» را.

یا حافظه نسل من به گند نشسته یا دیگر خبری نبوده است.

واقعیت، حقیقت این است که چیز دیگری نبوده که حالا به یاد بیاوریم.

نسل من مجبور بود، از حافظه نسل قبل کمک بگیرد. نسل من مجبور بود بپرسد و خاطره بشنود. نسل من مجبور شد در خاطره های دیگران زندگی کند و زنده بماند.

و من دوباره شاهدم که بیضایی انگار نمی تواند اینجا و برای ما تئاتر اجرا کند، من دوباره شاهدم که علی رفیعی انگار نمی تواند اینجا و برای ما تئاتر اجرا کند. و من غمگنانه و شرمسار، شاهدم که خیلی ها را لگد می زنند، نابود می کنند، از تئاتر دور می کنند.

ما شاهدیم که دوستانمان، عزیزانمان، رفقایمان نمی توانند تئاترهایشان را روی صحنه ها اجرا کنند. ما شاهدیم و شهادت می دهیم که کسانی بهترین هایمان را طرد می کنند و به سخره می گیرند، می بینیم که بر آنها سخت می گیرند و راه نفشان را تنگ می کنند. ما شاهدیم که نامها را پاک می کنند و جاها را خالی می کنند. ما می بینیم که دایره ها را کوچک تر و کوچک تر می کنند. ما به چشم می بینیم که چگونه نابودمان می کنند.

حمید سمندریان تنها معلم و استاد و مربی تئاتر نبود.

سمندریان بیش و پیش از همه این القاب کارگردان تئاتر بود، شیفتۀ تئاتر بود، آرزومندِ تئاتر بود. پس این القاب زیبا چرا بر زبان نمی آید؟ چرا تکرار نمی شود؟ چرا جایگزین نمی شود؟

من به خاطر می آورم که

ساعتِ هشتِ صبحِ خرداد ماه سال آخرِ دهه هفتاد بود. کنارِ خیابانِ فلسطین، سرِ کوچۀ کنارِ دانشکده هنر و معماری، حمید سمندریان آشفته به اطرافش نگاه می کرد. مضطرب بود. او عادت داشت کیف چرمی اش را محکم میان دستانش در بغل فشار دهد. دزدِ بی خبر، گمان برده بود که این پیرمرد از بانکِ آن رو به رو با پولی زیاد بیرون آمده، چنگ زده بود و کیف را قاپیده بود: «بیچاره نمی دانست هیچ پولی در آن کیف نبود»؛ تنها نسخه ای از یک نمایشنامه در آن کیف نصیبِ دزد شده بود.

 حتما چند خیابان آنطرف تر آن نمایشنامه در جایی، میانِ زباله ها، در جوی پر از لجن پرتاب شده بود.  من که از همین نسلم، این صحنه را به چشم دیدم.

ما که این همه را دیدیم، کاش سمندریانِ کارگردانِ تئاتر را بیشتر می دیدیم.

مطالب دیگر:

دگرگونی «ساختار سازمانی» تئاتر؛ بازخوانی یک سخنرانی (2)
نشست رسانه ای گروه تئاتر «دن کیشوت»
«آرتیست» و کاربردهای «اختلال در حواس» در جهانِ نمایش
«بُکُش و سرگرمم کن»؛ نگاهی به کیفیت سلیقۀ مدیران تئاتر
پیام ویدئویی «بهرام بیضایی» برای انتشار «هزار افسان کجاست؟»
یادداشت «رضا کیانیان»: «سمندریان هنوز از شوق تئاتر لبریز بود»
نگاهی به تازه ترین نمایش «آرین موشکین» در جشنوارۀ ادینبورگ
اعلام انصراف «علی رفیعی» از اجرای «یرما» در «تالار وحدت»
یادداشتی از «علی رفیعی»: «ما تئاتری ها متوهم هستیم!»