محمد رضایی راد

حذف نام نازنین دیهیمی، که از او به عنوان مترجم نمایش «ویتسک» یاد می شود، تبدیل به موضوعی مهم و مطرح در محافل تئاتری و شبکه های اجتماعی و زمینه ساز بحث های صنفی و اخلاقی در میان هنرمندان تئاتر شده است.

آنچه در زیر منشتر شده نامه ای از «محمد رضایی راد»، نمایشنامه نویس و کارگردان تئاتز، خطاب به «رضا ثروتی» کارگردان نمایش «ویتسک» دربارۀ همین موضوع است که برای نخستین بار در اختیار «نمایشگر» قرار گرفته است.

.

رضا ثروتی عزیز

از مکالمۀ تلفنی چند شب پیش تا امروز مدام با خودم درگیرم که این نامه را برایت بنویسم یا نه. و عاقبت بر تردیدم فایق آمدم.

 راستش حقیقت برایم از تو و از کلِ تئاتر مهم ­تر است. و این نامه نه برای این است که نازنین را از دوران نوجوانیش می­شناسم و با پدرش دوستی ۱۰ ساله دارم، بلکه از آن رو که فکر می­ کنم آن چه برای نازنین دیهیمی رخ داده است فراتر از یک اتفاق تئاتریِ محدود است و این چیزی نیست جز خدشه ­دارشدن یک امر اخلاقی و همین جا از این که صریح و بی­پرده با تو سخن می ­گویم عذر می ­خواهم. راستش تو اگر یک هنرمند نبودی اصلاً دلیلی برای نوشتن این نامه نمی ­دیدم.

من اخلاقاً مجاز به بازگویی آن چه در مکالمه گفته ای نیستم، به جای آن اگر لازم باشد به یادداشت­ های دیگران و کامنت ­هایی که نزدیکان نازنین دیهیمی در فضای مجازی گذاشته (و البته به سرعت پاک می­شود) استناد می­کنم.

 این کاملاً آشکار است که گروه برای اجرای نمایش و حضور نازنین در آن دچار مشکل نظارتی بوده­ و مجبور بوده­ اند که دست به یک انتخاب خطیر میان “حذف” یا “حفظ” نام نازنین بزنند. حفظ نام او در واقع نادیده­ گرفتن زحمت ­های یک گروه چهل نفره و هزینه­ های تهیه­ کنندگان خصوصی نمایش است، و چنان که در یادداشت ­ها آمده این نه تصمیم تو بلکه تصمیم جمعی کل گروه بوده است.

 همان طور که در آن مکالمه به تو گفتم آدم­ ها در شرایط سخت و پیچیده تصمیم­ هایی می­ گیرند که شاید برای دیگران قابل درک نباشد، اما مهم است که بتوانند دلایل تصمیم خود را به روشنی برای دیگران شرح دهند و مسئولیتش را بپذیرند.

نازنین دیهیمی مُحق ­ترین شخص برای این تصمیم ­گیری میان “حفظ” یا “حذف” نام خودش بود و شما به نازنین دیهیمی دسترسی نداشتید؛

هر عقل سلیمی از خودش می ­پرسد که آیا به خشایار دیهیمی هم دسترسی نداشتید؟ آراز علی­پور، از نزدیکان نازنین، گفته که تنها یک روز بعد از شروع اجرای نمایش شما از او خواسته ­اید که موضوع حذف نام را با پدر نازنین (و از طریق او با نازنین) در میان بگذارد. یک روز بعد از اجرای نمایش دیگر چه چیز را باید با نازنین در میان می­گذاشتید؟ اما این حرف آراز است و من آن را نه تأیید می ­کنم و نه تکذیب (تو می ­توانی آن را تکذیب کنی).

اما بیاییم فرض کنیم که حرف او کذب است و شما پیش از نمایش آراز را در جریان گذاشتید (و البته من نمی­ فهمم چرا او و نه پدر نازنین را).  اگر نازنین حذف نام خود را می ­پذیرفت (که احتمالاً چنین بود و من خودم دو بار مجبور به اتخاذ چنین تصمیمی شده­ ام) خب در آن صورت جای هیچ اعتراضی به تو و گروهت وجود نداشت. اما بیاییم فرض کنیم که نازنین حاضر به حذف نام خود نمی ­شد، آن وقت شما چه می­ کردید؟

 آیا به رأی او احترام می­ گذاشتید یا باز مصلحت گروه و هزینۀ تهیه ­کنندگان را بر خواست او ترجیح می­ دادید؟ رضای عزیز بیا صادق باشیم. هم تو می­دانی و هم من و هم همه که حتی در آن صورت هم وجود نازنین و تصمیم او کوچک ­ترین تأثیری در تصمیم شما نداشت، چون در آن صورت هم هنوز زحمات گروه و هزینه ­های تهیه ­کنندگان سر جای خود قرار داشت. انگار به هر حال در این شرایط یک نازنین غایب بیش ­تر به درد می­ خورد تا یک نازنین حاضر.

من می­ توانم اجباری را که بر تو و گروهت وجود داشته و شرایط پیچیدۀ شما را درک کنم، اما چیزی را که هرگز نمی ­توانم بفهمم پرکردن دروغین جای خالی کسی ­است که به هر دلیلی حذف شده است. سال ­ها پیش در کتاب «نشانه­ شناسی سانسور» نوشتم که وظیفۀ اخلاقی هر آفریننده ­ای در برابر فرایند سانسور و حذف، نمایش دادن جراحت متن است.

نازنین دیهیمی به کلی از اجرا حذف شده و هیچ نشانی از او در اعلانیه­ های نمایش نیست، اما نه تنها جای خالی او نمایش داده نمی­شود، بلکه با چیزی کاملاً فریبکارانه پر می­ شود. او مترجم این نمایش بود (نزدیکانش می­ گویند علاوه بر این دراماتورژ و برنامه­ریز هم بوده)، اما در برنوشت کار نام تو به عنوان نویسنده آمده است.

بگذار ببینم درست متوجه شده­ ام. نویسنده؟ آیا تو متن «ویتسک» را نوشته ­ای؟ پس بوشنر کجاست؟ و نام مترجم بوشنر چه شده است؟ شاید منظورت بازنویسی بوده است! اما بازنویسی یک چیز و نوشتن یک چیز دیگر است. اما حتی اگر منظورت بازنویسی هم بوده باشد، لابد این بازنویسی باید بر اساس یک متنی صورت گرفته باشد. پس آن متن اصلی کجاست و مترجم آن کیست؟

می­بینی دوست عزیزم، درست همین جاست که این دیگر یک اتفاق بی ­اهمیت تئاتری نیست؛ این دقیقاً یک بداخلاقی تمام عیار است.

و این اصلاً مهم نیست که نازنین دیهیمی در تئاتر آدم مهمی است یا نه ( و من به تو می­گویم نه، او فقط یک دانشجوی تئاتر است). اما اتفاقاً دقیقاً ایستادن پای حقوقِ انسانی و حرفه­ ای یک آدم گمنام است که طراز اخلاقی یک جمع را آشکار می کند.

 اخلاق یعنی ایستادن پای همین چیزهای کوچک، وگرنه عموم مردم کسی را نمی­کشند و یا دزدی نمی­کنند. اما آن جا که پای پایبندی بر سر همین چیزهای کوچک به میان می­ آید درمی ­یابیم که اخلاق در بین ما چقدر نحیف و فرسوده است. بنابراین پافشاری بر این امر چیزی در حیطۀ تئاتر نیست، چیزی در حیطۀ اخلاق است. و بنابراین آن­ها که در فضای مجازی به این حذف اعتراض کرده ­اند بر همین امر اخلاقی پافشاری کرده­ اند.

 من درک می­ کنم که تو و گروهت و تهیه­کنندگانت در یک شرایط بحرانی تصمیم گرفته ­اید، اما چیزی را که مطلقاً درک نمی­ کنم ناراحتی و عصبانیت تو از این اعتراض ­هاست.

مگر نه آن که تو و همۀ گروه به خاطر ادامۀ اجرا اجبار به سکوت دارید، و مگر نه آن که حضور نازنین را هرگز (مگر به اجبار در برنوشت ­های ­تان) کتمان نمی ­کنید، پس دلیل این ناراحتی چیست؟

 اتفاقاً در چنین شرایطی که دهانِ شما بسته است باید از اعتراض دیگران به حذف نام نازنین استقبال کنید. اگر از این عصبانی هستید که نویسندگان آن یادداشت ­ها شما را مقصر حذف نام او می­ دانند، دست کم می­ توانستید با نوشتن یک یادداشت کوتاه به اجبار خود اشاره کنید. اما تو و تمام گروهت سکوتی سنگین را برگزیده ­اید.

  اتفاقاً درست در همین جا، یعنی در گواهی دادن – ولو به طور تلویحی – بر حذف نام نازنین، گروه می­ توانست کنشی اخلاقی انجام داده و مسئولیت خود را بپذیرد. و درست در همین جا انگشت اتهام همۀ معترضان را متوجه تنها متهم واقعی این اتفاق بکند، یعنی آن نهادی که یک گروه را ملزم به حذف آدم­ ها می­ کند. اما گویی این هم برای شما خطر تداوم نیافتن اجرا و حضور نیافتن در جشنواره و به طبع خطر تهدید سرمایۀ تهیه کننده را در پی دارد.

بنابراین دوست عزیز، انگار شما اجبار به سکوت ندارید، مصلحتِ (اگر نگویم منفعتِ) شما در این سکوت است.

 اما این مصلحت بالاخره کجا به پایان می­ رسد؟ مصلحت که پایانی ندارد. همیشه چیزی هست که به مصلحت نیست؛ همیشه چیزی هست که بهتر است مسکوت بماند و یا به تعویق بیفتد.

 اما آن نقطه ­ای که بالاخره این مصلحت برای تو به پایان می ­رسد کجاست؟ کجاست آن لحظه ­ای که دیگر مصلحت معنایی ندارد؟ و کی می­ رسد آن لحظه ­ای که بگوییم «نه از این نقطه دیگر نمی­ توان آن سوتر رفت»؟ بالاخره کی و کجا اخلاق بر مصلحت پیروز می شود؟

رضای عزیز، این شعر منتسب به برشت را خوانده­ای؟

«اول به سراغ یهودی­ ها رفتند

من یهودی نبودم

اعتراضی نکردم

پس از آن به لهستانی­ ها حمله بردند

من لهستانی نبودم

و اعتراضی نکردم

آن گاه به لیبرال­ها فشار آوردند

 من لیبرال نبودم

اعتراض نکردم

سپس نوبت به کمونیست­ها رسید

کمونیست نبودم

بنابراین اعتراض نکردم

سرانجام به سراغ من آمدند

هر چه فریاد زدم

کسی نمانده بود که اعتراضی کند»

واقعیت همین است؛ سال­ هاست که آدم­ ها در سکوت محض از این تئاتر حذف شده­ اند و هیچ انگشت اعتراضی برنخاسته است.

 من دارم از بهرامبیضایی و محمد رحمانیان و باران کوثری و امثال این­ ها سخن نمی­ گویم، من از آدم ­های بی ­نام­ و نشانی حرف می ­زنم که ما حتی نام­ شان را هم ممکن است ندانیم و برای این نمی­ دانیم که در آن لحظه ای که داشتند حذف می ­شدند (و لاجرم فراموش می­ شدند) اعتراض­ کردن به مصلحت نبود و یا به قول برشت مسألۀ ما نبود. دایره مدام تنگ و تنگ ­تر می­ شود و عاقبت احتمالاً جز آمیب­ ها دامن همه را خواهد گرفت.

دوست عزیز

چه دوست داشته باشی چه نه، به هر حال تو دست ناخواستۀ این نهاد برای حذف یک آدم بوده­ ای، اکنون بگو چگونه دستانت را پاک می­ کنی؟ چگونه با خودت رو به ­رو می ­شوی؟ با سکوت­ کردن؟ یا با سخن ­گفتن؟ (منظورم از سخن گفتن نه افشاگری و جنجال، بلکه توضیحی تنها در حد چند جمله است: «ما مجبور شدیم؛ این یک تصمیم جمعی بود؛ ما جمعاً مسئولیت آن را می ­پذیریم»). اما گویا تو سکوت را برگزیده ­ای.

 آدمی که در این موقعیت سکوت می­ کند، شاید منفعت ­طلب و یا محافظه­ کار باشد، اما ممکن است نقش دیگری را هم در کنار این ­ها به ذهن متبادر کند: نقش آدمی بی ­جنجال و مظلوم، نقش یک قربانی.

 اما من به تو می­ گویم که نقشِ قربانی، نقشی دروغین است؛ این جا جایگاه حقیقت است و حقیقت تنها از طریق سخن آشکار می­ شود، نه سکوت.

من فکر می­کنم پذیرش مسئولیت در لحظۀ خطیر و پا­بندی بر اخلاق در دوران حاکمیت تمام و کمال بی­اخلاقی، نشانگر طراز اخلاقی ماست؛ گذاشتن یک نقطه و یک مرتبه در اخلاق است (این نقطه و این مرتبه را بسیاری پیش از ما گذاشته­اند و از چیزهایی بس مهم­ تر گذشته­ اند). هیچ چیز و هیچ وضعیتی نمی­ تواند اخلاق را تعطیل کند.

هانا آرنت در همان سال ­های ظلمانی ­ای که برشت آن شعر را می خواند، در رسالۀ «مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری» بر این نکتۀ بنیادین پای فشرد که آلمانِ دوران فاشیسم، نه در عرصۀ جنگ، بلکه در عرصۀ اخلاق شکست خورده بود، و این شکست همان است که برشت در شعرش توضیح داده است، و این یعنی این وضعیت که تک تک آدم­ ها مسئولیت خود را فراموش کرده و یا به گردن دیگران افکنده­ اند و یا از همه فاجعه بارتر از حقیقت­ گویی دیگران هم حتی برآشفته شده­ اند.

رضا ثروتی عزیز

تو کارگردان خوبی هستی و می­ دانی که من در استعداد تو شک ندارم. آن زمان که داور جشنوارۀ دانشجویی بودم و «مکبث» تو در جشنواره بود، با تمام اعتقادم کوشیدم (بی ­آن که تو را بشناسم و دقیقاً براساس استحقاقی که نمایش «مکبث» داشت) بیش ­ترین جوایز به آن نمایش تعلق بگیرد. اما الان می­خواهم به تو بگویم تئاتر خیلی اهمیت ندارد، تئاتر در جای دیگری و به شکل دیگری شکل می ­گیرد.

 روزی که به یک جای بی ­نام ­و نشان آمدی و نمایش «موجود بلوتوثی» مرا دیدی، حرفی زدی که دقیقاً یادم هست، گفتی تئاتر تازه دارد یاد می­ گیرد به جاهای اصلی خودش برمی­ گردد. البته تو لطف داشتی و تعارف کردی، اما به هر حال این حرف را زدی. یادت هست؟ حالا من از تو می ­پرسم رضا ثروتی، تئاتر، تئاترِ تو کجاست؟

تئاتر تو در کجای این جغرافیا قرار دارد و کجا به جای اصلی خودش برمی ­گردد؟ در تولید مشترک با گرجستان و آلمان و شرکت در جشنوارۀ فجر و ریخت ­و پاش ­های تهیه­ کنندگان خصوصی؟ (که البته فارغ از این شرایط چیز بدی نیست، اما نه به بهای این که صحنۀ تئاتر به مذبح و مسلخ اخلاق بدل شود). این را که خیلی ها انجام داده بودند، من فکر می­ کردم تو قرار است کار دیگری انجام بدهی.

به هر حال دوست من، اگر حرفم را قبول داری پیشنهاد می ­کنم «آن که گفت آری، آن که گفت نه»ی برشت را به روی صحنه ببری و اگر حرفم را قبول نداری بعد از «مکبث» و «ویتسک»، فکر می ­کنم «فاوست» بهترین انتخاب تو خواهد بود.

خداحافظ

محمد رضایی راد

۲۰/۱۰/۱۳۹۱

بیشـتر بخـوانیـد:

دربارۀ «توهمِ واقعی بودن» در تئاتر
«بُکُش و سرگرمم کن»؛ نگاهی به کیفیت سلیقۀ مدیران تئاتر
سخنرانی «حمید امجد» دربارۀ آثار «بهرام بیضایی»؛ بخش دوم
محمد رضایی راد:«سمندریان» لابد کاری نداشت جز مُردن
چرا «اشیل» در آرمانشهرِ افلاطون «سانسور» خواهد ‌شد؟ - (1)
آنچه «اشیل» به جا گذاشت؛ دستِ سرنوشت در آستین بازیگر دوم (2)
ملاقات با «تام استوپارد»؛ «آشوبگرِ خجالتی» یا «محافظه کار»؟
در این مُلک بهای جان یک هنرمند به چه میزان است؟
بانویِ بلفاست؛ دربارۀ «مری جونز» و «سنگ ها در جیب هایش»