«پرسه زنی در حال و هوای تئاتر ایران ِ۱۳۹۱»

امین عظیمیامین عظیمی

روزنامه نگار و منتقد تئاتر

دقایقِ متمادیِ بسیاری را در سالی که گذشت، خیره و خاموش به صفحۀ کوچک لپ تاب ام گذراندم. در حالی که دو دستم انگار روی کلیدهای رنگ و رو رفتۀ واژگان، بی جنبش و حرکتی، مرده است؛

پس از یک دهه تلاش در قلمرو رسانه ای تئاتر به عنوان منتقد و پژوهشگر با این پرسش روبرو بودم: چرا باید برای تئاتری که وجدان اش را مدتهاست برای گذران قاذورات روزمره به دست ِ نزول خواران ناپیدا سپرده، دستی جنباند و مطلبی نوشت؟

برای تئاتری که گوش هایش را با پنبۀ سهل انگاری و سرگرمی های پوچ و مبتذل پر کرده، چرا باید از خطر ِفرو رفتن در باتلاقِ ابتذال و بی خاصیتی سخن گفت؟ باتلاقی که «نوباوگان» و «نورسیده ها» در آن با لباس های رنگی و شوخی های بندتنبانی، جماعت دست اندکار را شیفته کرده اند و آنها هم در میانۀ میدان پشت مدال ِ حلبی ِافتخار ِ آمارِ فروش، ژست های آنچنانی می گیرند!

تئاتری که زمانی، نه خیلی دور، – قریب به یک دهه قبل –  با چشمانی گشاده و حساس به جامعه به  مفهومِ متعالی هنرآفرینی چنگ انداخته بود، حالا به بندبازی بدل گردیده که برای سرگرمی آدم های هورا کش – از بزرگ و کوچک – مثل میمون های تعلیم یافته سیرک های متروک، بندبازی می کند و از ملق زدن ها و هورا کشیدن ها و کف زدن های متمادی مخاطبان خواب زده به خود غرّه می شود.

تئاتری که مدیران اش جنازۀ پوسیدۀ اجرایی که ۱۷ سال پیش روی صحنه رفته است را با هیاهو و تبلیغات بسیار به عنوان یکی از مهمترین دستاوردهای حالِ حاضرشان (سال ۱۳۹۱ !!) در بوق و کرنا می کنند و مست و لایعقل ِ در یک قاب ایستادن با هنرمندان «پیش» کسوتش، ژست های مکش مرگ ما برای عکاسان می گیرند.

تئاتری که …

نه واقعاً نیاز نیست تا این حد با زبان استعاره و کنایه و تمثیل در مورد وانفسای تئاتر ایران در سال ۱۳۹۱ سخن گفت.

اگر هم این چند سطر قلمی می شود به امید ِ زنهار تاریخ است. به امید مبدل شدن به همان «رای العین»های میرزا آقا تبریزی است که نه در برابر اجتماع فراموشکار، بلکه در مقابل اهالی زندۀ خانوادۀ تئاتر در جستجوی پاسخ است؛ در خیالِ آگاهی بخشی است و در تمنای نجات بر مدار این پرسش که چه بر سر تئاتر ایران آمده است؟

          امین عظیمی: ” سالی که گذشت ، فرصت بی نظیری برای پایین کشیدن عیار تئاتر ایران بود به دست کسانی که تئاتر را دوست ندارند، کسانی که نمی خواهند تئاتر عرصۀ فکرت و خرد باشد، کسانی که تئاتری مرده وار را طلب می کنند “.

در نخستین ماه های سال بود که اعضای شورای هنری تئاتر شهر که وظیفۀ انتخاب آثار برای سالن های چندگانه این مجموعه را داشتند برکنار و چهره هایی جدید به جای آنها نشستند. اتفاقی که زمزمه های شکل گیری فضایی تنگ تر را بر تئاتر ایران نوید می داد و آنچه در روزهای بعد و بعدتر آشکار شد عنوانی بود بر آمده از طلبکاری دولتمردان از هنرمندان که شورای حمایت خوانده می شد.

شورای حمایت چه بود؟ ترکیب واژگان اش، امیدبخش و آرامش دهنده است اما چرا هنرمندان از خودی ها و غیرخودی ها گرفته، از مدیران سابق و هنرمندان سینه سوختۀ امروز تا اعضای حاشیه نشین هیئت مدیرۀ خانۀ تئاتر به این شورا تاختند و حتی شکل گیری آن را مغایر مصوبات شورای عالی انقلاب فرهنگی و استقلال و حقوق هنرمندان تئاتر برشمردند؟

صورت مسئله روشن بود. مرکز هنرهای نمایشی به عنوان تنها متولی و صاحب اختیار تئاتر کشور، احساس می کرد بودجه های دولتی که در اختیار اهالی تئاتر قرار می دهد در مسیری مغایر خواسته ها و شعارهایش حرکت می کند.

پس لازم است با کشیدن مرزهای روشن بر آنچه مطلوب و آنچه ناپسند است، تکلیف آشکار گردد و بودجۀ بی زبان برای کارهایی که زبانم لال به موضوعات حاد اجتماعی، رویکردهای آگاهی بخش فرهنگی و زیبایی شناسی رها از قیود می پردازند، صرف نشود؛ در عوض تئاتر به عنوان تریبون و بلندگو، ابزاری پاستوریزه و آفت زدایی شده باشد تا بتوان «همگان» را برای تماشای آن دعوت کرد و دستِ نااهلان را از دامنش کوتاه. شاید این ساده ترین تعبیری باشد که ساز و کار شورای حمایت را توضیح می دهد.

نتیجه: بسیاری از هنرمندانی که در آغوش همین تئاتر بالیده بودند و در سیاهۀ افتخارات آن نشانی داشتند به ناگاه به فرزندان نامشروعی بدل شدند که باید چوب لای چرخشان فرو می رفت. چوبی که یا از آستین شورای انتخاب در می آمد، یا شورای نظارت، شورای ساخت، یا شورای حمایت. مهم نتیجه است. نوعی پاکیزه سازی تئاتر که حتی در ابتدای سال  بر ایده های تخیلی همچون تولید متون یک دست و صدور این متون به اقصی نقاط کشور تکیه داشت اما در عمل ناکام ماند.

از هنرمندان مغضوب می توان به علیرضا نادری اشاره کرد که بر هر دری کوفت تا آثار جدیدش امکان اجرا بیاید و ناکام ماند و نمونۀ متفاوت ترش،نیما دهقان بود که حتی با هماهنگی تام خود از منظر محتوا با «حمایتگران»، باز هم جواز بقایش در عمارتِ خودی ها تمدید نشد و اجرای «ترن» که بر پیشانی خود عنوان «تئاتر ارزشی» داشت با زحمت به مقصد اجرا رسید.

 دیگران هم که در این وانفسا که می دیدند کاری از دستشان ساخته نیست دو راه را بر گزیدند. گروهی سکوت کردند و به حاشیه رفتند و انتظار کشیدند هچون نادر برهانی مرند، کورش نریمانی و …؛ و دسته ای دیگر که بیش از پیش میدان دار این قلمرو بی ستاره شدند.

نتیجه آنکه امکانی  برای جوان های پشت درهای تئاتر مانده مهیا شد؛ استعدادهایی که ثابت کرده بودند افراد «شورای حمایت» پذیری هستند و ظرف یکی دو سال جولان یافتن در جشنواره های موضوعی، به پیشکسوتان زودهنگام تئاتر ایران با میانگین سنی ۳۰ سال تبدیل شدند که جشنوارۀ فجر در سالی که گذشت، مفتخر به میزبانی از این هنرمندان بود!

«افشین هاشمی» در حال اجرای «آنک انسان» نوشتۀ «مجمدرضایی راد» در سنترال استیج کالیفرنیا در این میان بودند هنرمندان محذوفی که چراغ تئاتر را با اجراهایی بیرون از فضای رسمی، در زیر زمین خانه ای یا آپارتمانی اجاره ای روشن نگاه داشتند تا نشان دهند تئاتر هنوز می تواند به بقای خود امیدوار باشد؛

تئاترِ منتقد، تئاتر حساس و آگاه، تئاتر بیدار، تئاتری که برای خنداندن تماشاگر باج نمی دهد، تئاتری که برای خوشایند مسئولان آنچه را که باور ندارد فریاد نمی زند، تئاتری که تعلق ناپذیر است یا حداقل می کوشد اینگونه باشد.

اما این تمام ماجرا نبود.

بی انصافی است اگر از کوشش های هنرمندانی که به جای نفرین به تاریکی شمعی برافروختند و آثار قابل قبولی در این وانفسا عرضه کردند، نگوییم.

«نگار جواهریان» و «رامبد جوان» در «دیوار چهارم». عکس از مانی لطفی زادهامیررضا کوهستانی یکی از این دست هنرمندان بود. کسی که تئاتر را نه پیکره ای مرده وار بلکه جریانی زنده و پویا در برابر مخاطب می بیند و اگر نمی تواند متن و مکان مطلوب خود را برای اجرا فراهم کند، ایده اش را برای بروز در یک فضای غیر تئاتری سامان می دهد.

در سال ۱۳۹۱ او به شکلی نمادین اجرایی در  دورترین نقطه از تئاتر شهر روی صحنه برد. گالری موسسۀ اکو در شمال شرق تهران. «دیوار چهارم» نمونه ای از تلاش فردی یک هنرمند برای غلبه بر محدودیت ها و تنگ نظری ها بود که با استقبال چشمگیر مخاطبان نیز روبرو شد.

«تل-ضحاک» به کارگردانی «اصغر دشتی»اصغر دشتی و گروه تئاتر دن کیشوت نیز با خلاقیت و پشتکار شخصی خود به گفتگویی فرهنگی با هنرمندان تئاتر کشور سوئیس پرداختند و ماحصل این فرآیند اجرای موفق «تل–ضحاک» در جشنواره تئاتر فجر بود.

در سوی دیگر جلال تهرانی تجربه ای ارزشمند را با عنوان «به صدای زمین گوش کن» در تالار مولوی به روی صحنه بردکه بار دیگر پاسخی ساده اما عمیق به بنیادی ترین نیاز مخاطب بود: برآوردن میل مخاطب به شنیدن قصه، شعر و تماشاکردن آدم هایی که در ماشین زمان از گذشته و حال می گویند تا آیینه ای در برابر نوستالژی لحظۀ حال باشند. و نتیجه : ملالی خواستنی و سکر آور که زمان طولانی اجرا را به رویایی خوش بدل می کرد.

«به صدای زمین گوش کن» به کارگردانی «جلال تهرانی»همایون غنی زاده نیز با اجرای خلاقانۀ «آنتیگونه» در تماشاخانه ایرانشهر – که در جدال با ممیزی حواشی بسیاری داشت – نشان داد یک کارگردان برای به ثمر رساندن ایده هایش علاوه بر جنون و خلاقیت تا چه میزان باید صبور باشد.

«آنتیگونه» همچون «تل-ضحاک» بر مبنای یک گفتگوی فرهنگی شکل گرفته بود. اما این بار نوبت هنرمندان استونیایی بود. اجرایی که علیرغم تمام برنامه ریزی ها، تنها ۷ شب روی صحنه رفت. خوانش خلاقانه غنی زاده از این متن کلاسیک سوفوکل بر مبنای دغدغه های همیشگی اش-  کشف معنای وجود داشتن انسان و تقابل با معنای هستی– استوار بود.

«اسکیس» نوشته و کار «جابر رمضانی»دانشجویان تئاتر نیز علیرغم تمامی تنگناها و کمبودها توانستند چند اجرای درخور در تالار مولوی روی صحنه ببرند.

«بازیخانه قیاس الدین مع الفارق» به کارگردانی محمدرضا مساوات و «اسکیس» کارِ جابر رمضانی هردو پیشنهادات تازه ای برای تئاتر ایران داشتند و در کنار اجرای مجدد «پچ پچه های پشت خط نبرد» علیرضا نادری توسط اشکان خیل نژاد، آثار قابل قبول و نه بی نقص  ِ فضای دانشگاهی بودند.

در بیرون دایرۀ اجراهایی که از فقدانِ محضِ خلاقیت رنج می بردند، آثاری کارمندوار و بی خاصیت، تئاترهایی که کوشیدند به صورت همه جانبه به یک سرگرمی صرف و محض بدل شوند، فرآورده های تقلبی و گول زننده که از ترکیب نور و و صدا و دکور و بازیگر، چیزی جز «زباله» استخراج نکردند و در برابر تماشاگر مسخ شده ای که انگار از خانه تنها برای کف زدن آمده، حتی اگر به روح و روان و زیبایی شناسی اش به صورت آشکار تجاوز شود.

«هملت» به کارگردانی «رضا گوران» چند کار دیگر هم قابل اشاره هستند.

«راهزنان» به کارگردانی علیرضا کوشک جلالی نه به خاطر اجرا بلکه به دلیل انتخاب هوشمندانۀ متن توسط کارگردان، «هملت» به کارگردانی رضا گوران که تجربه ای در جهت فرآوری این نمایشنامه بود که تمایل چندانی به برقراری ارتباط با تماشاگر نداشت.

و البته اجرای پرهیاهوی بسیار برای هیچ «ویتسک» به کارگردانی رضا ثروتی که بار دیگر نشان داد اخلاق تا چه حد در جامعۀ ما نزول کرده و تئاتری که زمانی به عنوان «کنشی اخلاقی» خوانده می شد،  خود می تواند بدترین بداخلاقی ها را انجام دهد.

«ویتسک» به کارگردانی «رضا ثروتی»اما نکته جالبتر در این میان ، واکنش برخی حاشیه نشیان بود- حساب نگاه های هوشمندانه ای چون محمدرضایی راد و… از این حیطه جداست –  که با و بی دلیل، احساس وظیفه کردند تا با هر ابزاری بر پیکرۀ بی سلاح رضا ثروتی، لگدی نثار کنند و تفی بنشانند تا از غافله عقب نمانند.

اوج بداخلاقی نه در سالن تئاتر بلکه در فضای مسموم حاشیه ای متجلی شد. امری که فرصت نگاه دقیق و کشّاف به اجرای ثروتی را نداد. اجرایی که با توسل به تورم تصویر و التقاط مفاهیم به امکانی کاربردی جهت مرعوب کردن تماشاگر بدل شده بود.

تئاتر ایران در سال ۱۳۹۱ از فقدان هایش رنج بسیار کشید. جریان نقد تئاتر بیش از هر زمان دیگری تضعیف شد. چرا که آثار جعلی و بی ارزش با اتکا به تبلیغات پیامکیِ مسلسل وار، لحظه ای میدان را خالی نکردند. منتقدانِ حیرت زده از این میزان ابتذال یا به قلمرو سکوت پناه بردند و یا دون کیشوت وار گاه به وسعت یک رسانۀ مکتوب یا تصویری به وجدان خاموشی گرفتۀ تئاتر کشور هجوم بردند بی آنکه دستاوردی چشمگیر داشته باشند.

 سالی که گذشت ، فرصت بی نظیری برای پایین کشیدن عیار تئاتر ایران بود به دست کسانی که تئاتر را دوست ندارند. کسانی که نمی خواهند تئاتر عرصۀ فکرت و خرد باشد. کسانی که تئاتری مرده وار را طلب می کنند.

«تئاتری برای همه» نه به مثابه امکانی جهت جذب و ارتقای فرهنگی مخاطب، بلکه به عنوان رسانه ای که آنقدر سطح خود را نزول داده تا برای تودۀ عوام  قابل «استعمال» باشد. چیزی در حد تنقلات، پُفک یا راحت الحلقوم. حتی اگر لازم باشد برای حصول به این مهم تئاتر بولینگ عبدو و گلریز را در قالب هایی نو در تئاتر شهر یا ایرانشهر احیا کنیم؛ چرا که هدف آماده ساختنِ «خوراکِ  ذهن پرکن»  و رنگین تر کردن سفرۀ تئاتر برای  مخاطبانی است که دیگر نمی توان هویت روشنی برای آنها قائل بود. تماشاگران تئاتر ما نیز همچون اغلب اجراهای تئاتری سال ۱۳۹۱، دچار بی شکلی شده اند. چگونه می توان برای تماشاگری که در برابر توهینِ بی پایان آثارِ بی ارزش روی صحنه رفته، بر سر غیرت نمی آید و در پایان هر اجرا، تمام قد می ایستد و کف می زند، هویتی در نظر آورد؟

آنچه بر سر این سفره تناول می شود، پیکر مردۀ خلاقیت های هنرمندان به حاشیه رانده شدۀ تئاترِ ایران است. نشخواری که دستاوردش زنده ماندن است برای گروهی که توجهی به قضاوت و نگاهِ تاریخ ندارند. کسانی که تنها و تنها به زنده ماندن می اندیشند بی آنکه به فردایی بیاندیشند. و در کنار، کسانی هستند که این را نمی خواهند. پس یا سکوت می کنند یا سکوت می کنند! و باز انگشت های بی حرکت مانده و خیال نگفتنی های بسیار در مورد تئاتر ایران در سالی که گذشت.

بیشـتر بخـوانیـد:

گزارشی از نشست «آسیب شناسی امنیت شغلی» در خانۀ تئاتر
علی رفیعی: تو رفتی و غبطۀ آفرینش «گالیله»ات ماند بر دلِ ما
رضا سرور: آموزه‌ های «پدر تئاتر ایران» برای همۀ فرزندانش
یادداشت «علی اکبر علیزاد» به یاد «حمید سمندریان»؛ قدرت نه گفتن
فراز و نشیبِ «تئاتر دانشگاهی» (3) ؛ وصلۀ ناچسبِ «تئاترِ فاخر»
اعلام انصراف «علی رفیعی» از اجرای «یرما» در «تالار وحدت»
چرا «اشیل» در آرمانشهرِ افلاطون «سانسور» خواهد ‌شد؟ - (2)
آنچه «اشیل» به جا گذاشت؛ دستِ سرنوشت در آستین بازیگر دوم (1)
یادداشتی از «محمد چرمشیر»؛ درخت جهان دوباره شکوفه داده است