هرچند آریل دوفمان ، نویسندۀ «مرگ و دوشیزه»، با اقتباس سینمایی رومن پولانسکی از نمایشنام اش شهرتی جهانی یافت، با اینحال می گوید که این نمایشنامه بیش از هر کس دیگری مدیون یکی از بزرگترین نمایشنامه نویسان قرن بیستم است.

دورفمان در یادداشتی که به مناسبت اجرای دوبارۀ نمایشنامۀ «مرگ و دوشیزه» در لندن برای دیلی تلگراف نوشته است، از نقش هارولد پینتر در سرنوشت این اثر و ارائۀ آن پرده بر می دارد.


آریل دورفمان

در گفتگوهایی که با هارولد پینتر داشته ام هیچ گاه نشان نداد که به «جادو» باور داشته باشد. اما او، چه در نمایشنامه هایش و چه در زندگی اش، قویاً به نیروی تخیل ایمان داشت و از تخیل به عنوان قدرتی ستایش برانگیز در این جهان بی رحم یاد می کرد.

اما من این جرأت را به خودم می دهم و می گویم که اگر او زنده بود قبول می کرد که در اینکه «مرگ و دوشیزه»  اولین اجرایی است که در سالن تئاتر «هارولد پینتر» روی صحنه می رود، احتمالا نیرویی جادویی نقش دارد.

اساسا بدون پینتر غیر ممکن بود که نمایشنامۀ من احیاء شود و شاید شما ندانید که اگر پینتر نبود، «مرگ و دوشیزه» اصلا به شکل فعلی اش وجود نداشت. و مسئله هم فقط تاثیر او، به عنوان یک نویسنده، بر من نیست.

 پژواک کارهایش هنوز در سکوت هایی که شخصیت زن «مرگ و دوشیزه» را در بر گرفته و او را به سمت ویرانی می برد و در تمامی متنِ من طنین انداخته است؛ در رابطۀ میان زنی که به او تجاوز شده و اکنون قصد انتقام دارد، دکتری که زن او را دستگیر کرده و متهم اش می کند به اینکه شکنجه گر او بوده و شوهری که در موقعیتی متناقض اکنون مجبور است از شکنجه گر احتمالی همسرش حمایت کند.

آریل دورفمان. شیلی. ۱۹۶۴

 بله، در دهۀ ۶۰ نمایشنامه های پینتر برای من، به عنوان نویسنده ای جوان و نوپا در شیلی، تأثیرگذار و الهام بخش بود. او دربارۀ صحنه پردازی و شخصیت پردازی، و همچنین دربارۀ ظلم و ظرافت و شفقت نکات بسیاری به من آموخت که حاصل آنها کتابی بود که در تحلیل آثار پینتر در سال ۱۹۶۸ منتشر کردم.

اما این نکات مشابه چیزهایی است که در مورد نویسندگان زیادی در جهان می توان گفت. در حالی که نقش پینتر در سرنوشت «مرگ و دوشیزه» چیزی فراتر از یک الهام ادبی و یا راهنمایی و تاثیر از راه دور است.

اولین بار که پینتر را ملاقات کردم، اواخر ماه نوامبر سال ۱۹۹۰ بود. «ICA» علیه سانسور کمپینی برگزار کرده بود و قرار بود نمایشنامه ای از من هم در آنجا خوانده شود.

متنی بود که یک ماه قبل از آن در سانتیاگوی شیلی نوشته بودم. نمایشنامۀ تازه ای بود که من هنوز حتی نتوانسته بودم عنوان روشنی برایش پیدا کنم و نام موقت اش Luna que se quiebra بود که می توان به «زخم هایی هایی بر ماه» (Scars on the Moon) ترجمه اش کرد.

نمایی از اقتباس سینمایی «رومن پولانسکی» از «مرگ و دوشیزه»

زیرا متن دربارۀ «زخم ها» و «شب ها» بود ؛ دربارۀ آسیب های جسمی و روانی باقی مانده از یک حکومت دیکتاتوری و اینکه چگونه در چنین کشوری هر کس، اعم از قربانیان، جنایتکاران و حتی ناظران، آسیب هایی جبران ناپذیر می بینند.

این نمایشنامه دشواری ها، وسوسه ها و تله هایی را به تصویر کشیده بود که سرزمینی که پس از سال ها ترس، رنج و دروغ به سوی دموکراسی بازگشته بود را تهدید می کردند.

من تا آن زمان تجربۀ شنیدن نمایشنامه ام در حالی که با صدای بلند خوانده شود را نداشتم و یادآوری اینکه بازیگرانی مانند پنه لوپه ویلتون (Penelope Wilton)، جاناتان هاید (Jonathan Hyde) و مایکل مالونی (Michael Maloney) چگونه آن نمایشنامه را زنده می کردند، برایم خیلی خاطره انگیز است.

اما برای من مهمترین مسئله در آن روز امکان ملاقات با پینتر بود. در آن روز او با همسرش پشت میزی در سالن پذیرایی «ICA» نشسته بود و در حال صرف نهار بود. من همان روز با هواپیما از شیلی رسیده بودم، در هواپیما حتی یک لحظه هم نتوانسته بودم بخوابم و  خستگی در بدنم مانده بود. کمی مردد بودم، ولی تصمیم گرفتم بروم و خودم را به او معرفی کنم. آرام، بسیار آرام، به او نزدیک شدم و خودم را معرفی کردم، او از جایش بلند شد و من او را در آغوش گرفتم. نتوانستم خودم را کنترل کنم و اشک از چشمانم جاری شد، همچنان که الان هم ،وقتی که دارم برخورد آن روزش را به یاد می آورم، چشمانم از اشک پر شده است. “دوست عزیزم، دوست عزیزم.” این کلماتی بود که پینتر به پشت سر هم خطاب به من بیان می کرد.

از آن همان زمان به بعد من “دوست عزیز″ او بودم. کنارش نشستم و نسخه ای از کتابم دربارۀ کارهایش را به او تقدیم کردم. این نسخه از کتاب را به تازگی توانسته بودم از میان کتابخانه ام که در خلال دوران کودتا گم وگور شده بود پیدا کنم. وقتی دوباره دموکراسی در شیلی پدیدار شد و من توانستم پس از ۱۷ سال تبعید به کشورم برگردم، از میان کتاب هایم توانستم فقط تعداد اندکی را دوباره به دست آورم.

دوستی و رفاقتی که با ابراز محبت سادۀ یک نمایشنامه نویس بزرگ به یک نویسنده جوان – که به امید دیدن او از نقطۀ دیگری از دنیا به آنجا سفر کرده بود – آغاز شد، پس از چند ساعت بعد کاملا محکم شده بود. چون هارولد نمایشنامه ای که از من شنیده بود را دوست داشت و چیز ویژه ای را در آن تشخیص داده بود. پینتر از من پرسید آیا من چیزی دربارۀ نمایشنامه ای به نام One for the Road ،که او درسال ۱۹۸۴ نوشته بود، می دانستم؟ و من چیزی دربارۀ آن نمی دانستم. او خیلی کوتاه برایم توضیح داد که داستان نمایشنامه دربارۀ زنی بود که مورد تجاوز و شکنجه قرار گرفته بود. و اینکه این زن با مرد خداگونه ای روبرو می شود که احساس می کند می تواند هر کاری را برای زن انجام دهد و می تواند او و خانواده اش را از نابودی نجات دهد.

هارولد پرسید: “می دانی فیلیپ راث (Philip Roth) بعد از اینکه کارم را دید چی گفت؟”. قبل از آنکه فکری به ذهنم برسد خودش جواب داد: “فیلیپ گفت باید یک بخش پایانی هم  برای کارم می نوشتم؛ اینکه وقتی که گیلا (Gila) -شخصیت محوری نمایشنامه- با مردی که زندگی اش را ویران کرده رو در رو می شود، چه اتفاقی می افتد”. هارولد مکثی کرد و گفت: “و حالا فکر می کنم لزومی ندارد که من این پایان را بنویسم، چون تو این کار را برایم انجام داده ای”. و با همان صدای گرفته اش زد زیر خنده. خنده ای حیرت انگیز و عجیب که آن روز پایان بخش مکالمۀ ما بود.

چند هفته بعد از آن من در شیلی بودم، که ناگهان هارولد با من تماس گرفت. گفت: “یک نفر که در جلسۀ نمایشنامه خوانی در «ICA» هم حاضر بوده، بسیار تحت تأثیر کار تو قرار گرفته و متن را داده به پیتر هال (Peter Hall) و حالا پیتر هال خیلی علاقه منده با تو در مورد امکان اجرای کارت در انگلیس صحبت کند”. و ناگهان در طول چند ماه بعد از آن من خودم را در میان مکالمات طولانی و مفصلی با پیتر هال دیدم. برای من مثل یک رؤیا بود: اول پینتر و حالا هم پیتر هال. داشتم باور می کردم که شاید واقعا، آن طور که آنها فکر می کنند، نمایشنامه ام قدرتمند است.

اما با پیتر هال در مورد پایان نمایشنامه، که من اصرار داشتم مبهم بماند، به توافق نرسیدیم. پیتر هال اصرار داشت که یک نوع نتیجه گیری برای این کار لازم است، به همین دلیل هم سرانجام راه مان از هم جدا شد.

به خانه برگشتم و به همسرم گفتم: “فکر کنم همیشه آخرش اینجوری می شود. این نمایش هیچوقت اجرا نمی شود”. آنجلیکا همسرم، مثل همیشه به من آرامش داد و گفت: “خب، اگر اجرا شدن نمایش ات را نمی بینی، این بهایی است که برای صادق بودن با خودت می دی. تو که خودت ترجیح نمی دهی این نمایشنامه را جور دیگری بنویسی؟”.

هر دوی ما فکر می کردیم که قضیه دیگر تمام شده است. اما هیچ کدام از ما نمی دانستیم که هارولد بر اجرای «مرگ ودوشیزه» بسیار مصر است.

او نمایشنامه را برای ماکس استافورد کلارک (Max Stafford Clark) در رویال کورت فرستاده بود تا ببیند اگر امکان پذیر است آن را در جشنوارۀ بین الملی تئاتر لندن جای دهد که قرار بود به زودی برگزار شود. رویال کورت از نمایشنامه خوشش آمده بود، اما جدول برنامۀ جشنواره را بسته بودند و گفتند که فکر می کنند نتوانند جایی برای اجرای این نمایش پیدا کنند. پاسخی که برای پینتر قانع کننده نبود.

پاسخ پینتر به آنها این بود که اگر در جشنوارۀ آنها جایی برای اجرای «مرگ و دوشیزه» وجود ندارد، او هم مجوز اجرای تازه ترین نمایشنامۀ کوتاهش به نام «نظم جهان جدید» (The New World Order)، تازه ترین نمایشنامۀ پینتر که قرار بود در این جشنواره نخستین اجرای جهانی اش رخ بدهد، را لغو می کند، مگر آنکه «مرگ و دوشیزه» هم روی صحنه برود.

و نتیجۀ این حرف معلوم بود، «مرگ و دوشیزه» در جدول جشنواره قرار گرفت تا برای نخستین بار در لندن اجرا شود.

و این هنوز پایان حمایت پینتر از این اثر نبود. تمرین «مرگ ودوشیزه» در جولای ۱۹۹۱ آغاز شد، ولی چندان هم ساده و بی دردسر پیش نمی رفت. رویال کورت مصمم بود تا برای تسهیل فهم این نمایشنامه برای تماشاگران انگلیسی، تغییراتی در متن ایجاد شود. از طرف دیگر بازیگران که متن اصلی را بسیار دوست داشتند، از این که این تغییرات راضی نبودند و حس می کردند که این تغییرها دارند متن اصلی را تحریف می کنند.

آن زمان من در لس آنجلس مشغول تمرین «بیوه ها» (Widows) شده بودم که آن را با به طور مشترک با تونی کوشنر (Tony Kushner) نوشته بودیم. به همین دلیل نمی توانستم به خارج شدن از کالیفرنیا فکر کنم. از طرف دیگر، من حتی یک دلار هم نداشتم که بتوانم بلیت بخرم و حتی فکر کردن به سفر به لندن هم برایم غیرممکن بود. در همین شرایط از شخصی به اسم ژولیت استیونسون (Juliet Stevenson) ، کسی که هیچ وقت تا آن زمان او را ندیده بودم، یک پیغام فوری دریافت کردم که می گفت: “شما باید بیایید و نمایشنامه تان را نجات بدهید”.

 فردای آن روز، رویال کورت با من تماس گرفت و به من خبر داد که برای پرواز من به لندن یک بلیت هواپیما تهیه شده تا من بتوانم در آخرین تمرین ها برای اجرای نمایش «مرگ ودوشیزه» حضور داشته باشم.

من گیج شده بودم و فقط پرسیدم: ” و چه کسی پولِ بلیت را می دهد؟”. به من جواب دادند: “کسی که ترجیح می دهد ناشناس بماند”.

سال ها بعد بود که فهمیدم آن شخص هارولد پینتر بوده است، چیزی که خودش هیچوقت حاضر نشد به آن اعتراف کند. چند ماه قبل از مرگش، وقتی در خانه اش داشتیم با هم ناهار می خوردیم، دوباره دربارۀ این قضیه از او پرسیدم. او سری تکان داد و جواب داد:” آریل، من یادم نیست که چنین کاری کرده باشم.” اما وقتی این حرف را می زد، لبخندش سرشار از لذتی بود که سعی می کرد پنهانش کند.

حالا من فقط می توانم تخیل کنم؛ تخیل کنم که چگونه آن لبخند و آن لذت پنهان دوباره می درخشید اگر می دانست اولین نمایشی* که در سالن تئاتری که به نام او نامگذاری شده، تا یادش را زنده کند، همان  نمایشنامه ای است که او در معرفی آن به جهان نقش ویژه ای داشته است.

یا آنکه چگونه خنده بر لبانش می آمد اگر الان روبرویش ایستاده بودم و به سمت اش خم می شدم و می گفتم: “هارولد! این عجیب نیست؟ آخرین نمایش در «تئاتر کمدی» (ِComedy Theatre)، پیش از آنکه نامش عوض شود، روی صحنه رفته است. «تئاتر کمدی»، همان سالن تئاتری که در آن خیلی از کارهای تو را دیده ام. عجیب نیست که از بین تمام نمایشنامه های احتمالی دیگر، این آخرین نمایش باید نمایشنامۀ «خیانت» تو باشد؟”

هارولد در سکوت نگاهم می کرد، گویا در یکی از همان مکث های مشهور و طولانی خودش غوطه ور شده یا منتظر  است که خودم به حرفم ادامه بدهم.

کلمات بعدی ام را می گویم: “عجیب! چون نمایشنامۀ من هم دربارۀ «افشای یک راز» است. غریب و جادویی”. بهش می گویم: ” غریب و جادویی، به خاطر اینکه داستان درون این نمایشنامه، داستان چکونه تبدیل شدنش به آن چیزی که الان هست و اینکه حالا  رستاخیزی چنین شکوهمند پیدا کرده، بر صداقت، دوستی، سخاوت و عشق شهادت می دهند”.

من تنها می توانم فرض کنم- چون چه کسی هست که جرات کند به جای او حرف بزند؟- پاسخ او مثبت است.

“بله”، این کلمه ای است که احتمالا دوست قدیمی ام هارولد پینتر به من می گفت و امیدوارم همین الان، هرجا که هست، آن را من بگوید، به شیوه ای جادویی.

 * «مرگ و دوشیزه» اثر آریل دورفمان نخستین نمایشی است که قرار است از ۲۴ اکتبر به مناسبت گشایش «تئاتر هارولد پنتر» در این سالن اجرا شود.

بیشـتر بخـوانیـد:

نشست رسانه ای گروه تئاتر «دن کیشوت»
بهرام بیضایی: آیا فردا روز بهتری است؟
معرفی کتاب: نمایشنامۀ «پینوکیا» نوشتۀ «استفانو بننی»
جشن «کانون کارگردانان تئاتر» به افتخارِ «محمود استادمحمد»
پرمخاطب های «تئاتر شهر» در سال 90 کدام نمایش ها بودند؟
سایۀ «استانیسلاوسکی» بر «تئاترِ قرنِ بیستم» همچنان پررنگ است
علی رفیعی: تو رفتی و غبطۀ آفرینش «گالیله»ات ماند بر دلِ ما
‌سه گانۀ «انتقام»، «جنسیت» و «قانون» در تریلوژیِ «اورستیا»
نامۀ «نغمه ثمینی» به «بهرام بیضایی» به مناسبت تولدش