توضیح نمایشگر: حذف نام نازنین دیهیمی، که از او به عنوان مترجم نمایش «ویتسک» یاد می شود، تبدیل به موضوعی مهم و مطرح در محافل تئاتری و شبکه های اجتماعی و زمینه ساز بحث های صنفی و اخلاقی در میان هنرمندان تئاتر شده است. آنچه در زیر منشتر شده است، متن کامل یادداشت آقای بهرنگ رجبی، مترجم و از دوستان خانم نازنین دیهیمی، است که نخستین بار در شبکۀ اجتماعی فیس بوک منتشر شده و با اجازۀ ایشان و با نام ایشان، به عنوان نوعی سند یا شهادت، در «نمایشگر» باز نشر می شود.

 «نمایشگر» مستقلاً امکان تائید تمام مطالب و ادعاهای منتشر شده در این یادداشت را ندارد و در صورت تمایل آقای ثروتی به پاسخگویی به مطالب منتشر شده در این یادداشت، آمادگی انتشار پاسخ یا توضیخات ایشان را خواد داشت.

بهرنگ رجبی:

دوستِ نازنینی دارم که درسِ تئاتر می خواند و عاشقِ کارِ عملیِ تئاتر است و دوست دارد و می خواهد روزی نویسنده و کارگردانِ تئاتر شود؛ بی استعداد هم نیست و در آتیه اش می بینم اگر همین شور و پشتکار را حفظ کند، حتا خیلی زود به آرزویش برسد و برای خودش روی صحنه های تئاترِ مملکت بدرخشد و کسی بشود. اسمِ دوستم نازنین دیهیمی است که ترجمه هم می کند و داستان هم می نویسد.

 ما رفقای نزدیکی بودیم و جمعِ سه چهار نفره ای داشتیم که کمابیش هرشب با هم می پلکیدیم و می خندیدیم و خوش می گذراندیم و دستنویس های مان را برای همدیگر می خواندیم و کارهای مشترک می کردیم و رؤیا می بافتیم برای روزگاری که ستاره های فروزانِ فرهنگ و هنرِ کشور شدیم و قرار می گذاشتیم آن زمان همدیگر را تحویل نگیریم و کَل می انداختیم کدام مان استادتر خواهیم شد و هم میهنان مان را بیش تر رهینِ دانش و فرهیختگی مان خواهیم کرد.

کم تر از یک سالی پیش از این، بالاخره بعدِ مدت ها کارِ دانشجوئی، پیشنهادی برای دستیاریِ کارگردانی برای تئاتری حرفه ای به نازنین شد، از طرفِ رضا ثروتی که قبل ترش یک نمایش اجرا کرده بود و حالا می خواست هم زمان دو سه کاری تازه شروع کند و روی صحنه ببرد. نازنین، سرخوش و هیجان زده، افتاد به کارِ تمام وقت برای تمرین های نمایشِ «وُیتسکِ» آقای ثروتی.

 اوایلش علاوه بر دستیاری، در انتخابِ بازیگران هم کمک کرد، هروقت جای تمرین و جلسه نداشتند، خانه اش را در اختیارِ گروه گذاشت، برای سِمَت هایی مختلف، از جمله بازیگر، دوستانش را سرِ کار بُرد، و سرِ بسیاری موقعیت های اضطراری با چنگ و دندان ایستاد و نگذاشت کار بخوابد. و بعد کم کم پیشنهاداتی برای اصلاح و بهبودِ نوشته و اجرا هم داد، متن را متناسبِ ایده های اجرایی و ذهنیاتِ کارگردان دراماتورژی کرد، و حتا صحنه هایی یکسر تازه نوشت، و بعدتر، از اواسطِ کار به بعد که دیگر مطمئن شدند ترجمه های موجود از متن خوب نیست، نمایشنامه را کاملاً از نو ترجمه کرد، از آلمانی و با مقایسه ی متنِ انگلیسی.

ما چند نفری که تقریباً همیشه پلاسِ خانۀ نازنین بودیم، من و آراز و اِلی و یک بهرنگِ دیگر و مرتضا، انبوهِ روزهایی را یادمان است که دوست مان و کارگردانِ نمایش ساعت ها می نشستند به کار و مباحثه و جنگ و جدال بر سرِ متنِ نمایش و جزئیاتِ اجرا.

 ما گوشه ای می نشستیم به خنده و مزخرف گفتن و هرازگاه هم صدای فریادهای نازنین را می شنیدیم که داشت با تمامِ توان و بی طاقت، از نظراتش دفاع می کرد. البته که ما کماکان می خندیدیم و فریادهای نازنین را هم به مایه های تفریح مان علاوه می کردیم، اما کار برای او جدی بود.

 اما سرِ آخر وقتی نمایش آماده شد، برای اجرا به مشکلاتی برخوردند و گروه به این نتیجه رسید که شرایط عجالتاً برای اجرا مناسب نیست و تصمیم گرفتند چند ماهی صبر کنند تا همۀ آن چه که می خواهند، برای شان مهیا شود. تالاری رزرو کردند و نشستند به انتظار.

حالا بلافاصله تدارکاتِ نمایشِ بعدی شروع شد؛ «مکبث» که باید به سرعت برای اجرا در تماشاخانۀ ایرانشهر آماده می شد. نازنین برای این نمایشِ بعدی هم همۀ آن کارها را کرد، دستیاری و دراماتورژی و نوشتن، تا جایی که حتا وسطِ شب های اجرا هنوز داشت چیزهایی را در نمایش کم  و زیاد می کرد.

بعد اتفاقی افتاد Ú©Ù‡ همۀ ما – جمعِ دوستانِ نازنین – را حیرت زده کرد Ùˆ هنوز هم خاطره اش متعجب مان Ù…ÛŒ کند؛ رفتیم به دیدنِ «مکبث» Ùˆ دیدیم در بروشور، سِمَتِ دوست مان منشیِ صحنه ذکر شده. از خودِ نازنین پرسیدیم Ùˆ جواب شنیدیم چون اولین کارِ حرفه ای اش بوده، کارگردان تصمیم گرفته به عوضِ همۀ آن کارها Ú©Ù‡ او کرده بود، صرفاً به همین یک عنوانِ (…) برای نازنین بسنده کند ــ لابد تا رفیقِ ما پررو نشود Ùˆ یک شبه هوا برش ندارد. («مکبث» قبلاً یک بارِ دیگر هم اجرا شده بود Ùˆ شاید کسرِ لاتی هم بود حالا پای شریکِ تازه ای به میدان باز شود).

 با این که کارگردان وعده داده بود سرِ اجرای «وُیتسک» جبران می کند، ما همگی به سکوت و تن دادنِ نازنین اعتراض کردیم. اما نهایتاً به ما ربطی نداشت و به تصمیمش احترام گذاشتیم. سرمان به کارِ خودمان بود، کماکان می رفتیم به خانه اش و می گفتیم و می خندیدیم و خوش می گذراندیم.

این روزها نازنین مهمانِ زندان است و دارد حکمِ حبسِ چهارماهه اش را می گذراند؛ بد یا خوب، کاری کرده و بعد هم تن به حکمیتِ قانون داده و به آن چه نظام قضا مستحقش دانسته، گردن نهاده و راهیِ اوین شده. خودش همیشه طرفدارِ دوآتشۀ اعتراضِ مدنی و رفتارِ مسالمت آمیز و سر سپردن به قانون بود و وقتی هم حکمش آمد، عازمِ زندان شد تا پایبندی اش را به باورهایش نشان دهد. کلاً همان جوری زندگی می کند که اعتقاد دارد درست است. ما هم دیگر به خانه اش نمی رویم، چشم انتظارش مانده ایم برگردد تا بعد دوباره همراهش شویم و بخندیم و خوش بگذرانیم.

این روزها «وُیتسکِ» رضا ثروتی به روی صحنه رفته و حالا دیگر پانزده اجرایی را گذرانده؛ در بروشور این یکی دیگر اصلاً هیچ اشاره ای به اسمِ نازنین نشده، نه فقط گفته نشده او مترجم و دراماتورژ و بازنویسِ متن است، نه فقط نامش به عنوانِ دستیارِ کارگردان و برنامه ریزِ اجرا نیامده، بلکه حتا تشکری خشک وخالی هم ازش نشده. آقای کارگردان مصاحبه ای هم کرده و گفته فکرِ این اجرا از فلان روز به ذهن شان خطور کرده بعد هم توی خانه شان نشسته به نوشتن و دراماتورژی، پروراندنِ اثر و تراوشِ خلاقیت. ببخشید، که به نظرم می آید تعارف کردن هیچ راه ندارد: به نظرم این دروغِ محض است، دزدی در روزِ روشن.

 به رغمِ همۀ این اتفاقات، چندتایی از دوستانش هم که به گروه معرفی کرد و شاهدِ همۀ این ماجراها بوده اند، کماکان سرِ اجرا حاضرند و نام شان در بروشور هست؛ لابد دلیلی برای کارشان دارند.

مادرم سال هاست عادت داردآخرِ بگومگوهایش با من، وقتی می بیند کوتاه نمی آیم و روی حرفم و مخالفتم با او اصرار دارم، رو بگرداند و به حالتِ قهر بگوید «وقاحت هم حدی داره». دیروز که بروشورِ نمایشِ آقای ثروتی را دیدم، زنگ زدم به مادرم و بهش گفتم اشتباه می کند، حد ندارد.